پاییز برفی
برف می بارد
دانه های درخشان ازدل آسمان رو به تاریکی رفته
به صورت رهگذران میریزد
برف می بارد
و من آرام پا در کوچه های شهرمی گذارم
مردی مرا زیر آسمان قرمز چترش دعوت می کند
با لبخندی میگذرم از رهگذر
برف ها زیر پایم کوفته
پا می گذارم جا پای رفتگان
رهگذرانی شاد وغمگین می دوند، رها کنند خود را از برف خشمگین
لحظه ای می ایستم تا آرام گیرم
به آسمان می نگرم
چه زیباست آسمان تاریک
چه رقصانند برف های خشک که بر پهنه گونه هایم می میرند.
دستانم را آزاد میکنم، سرمای سوزان درونش می نشیند
و من پی فریادی
تا صدایم بشنود خلق
گربه ای آرام با خود می زند حرف
درختی در انتظار کمر خم کردن زیر برف
کودکی عاشق دستکش هایش
من تنهایم تنها در این سرما صدایم خفه مانده در گلویم
میگذرند آدم ها از نگاهم
هر کدام با فریادی در گلو مانده
من به آهی سر میکنم فریاد
صدایم را خود نمیشنوم چه رسد به خلق
می روم،
جای پاهایم خالی، میگذارم برای رهگذار بعدی
برف می بارد از دل آسمان
برف می بارد
کیجا، از سرزمین شمالی نیستم اما کیجا را دوست دارم