گزارش سفر به لوت شمالی وحادثه درگذشت مهندس سید امیر طالبی گل(مدیر عامل موسسه کاوشگران حیات وحش پارت)


 

لینک اصلی گزارش موسسه کاوشگران حیات وحش پارت

محیط زیست ایران یک محقق ، پژوهشگر ، فعال محیط زیست و عکاس حیات وحش را از دست داد .

این گزارش از زبان چند راوی حادثه نوشته شده است

 

(آرش مودی)

مثل همیشه برای یک کاوش چند روزه تصمیم بر این شد که به لوت شمالی برویم تا روی گونه های جانوری لوت کار کنیم. و سری هم به تنگه رتیل بزنیم تا گونه های جانوری آن را شناسایی کنیم . تنگه رتیل یکی از جاذبه های دیدنی لوت است که گویا بزرگ ترین تنگه کویر لوت هم محسوب میشود و به تازه گی دو تیم از بیرجند و کرمان به فاصله کمتر از ۲ ماه از آن دیدن کرده بودند. ۵ نفر از دوستان عکاس و طبیعتگرد  در تهران که علاقهمند بودن این تنگه زیبا را ببینند و آن را با دوربین های خود ثبت کنند نیز برای این برنامه اعلام آمادگی کردنند وبالاخره روز ۳ شنبه ۱۰ دی آماده حرکت شدیم . اتوبوس تهران – بیرجند دچار نقص فنی شد و دوستانمان تاخیر داشتند . ما به سمت شهر خوسف که در ۳۵ کیلومتری بیرجند هستش حرکت کردیم تا دوستانمان را در آنجا ملاقات کنیم. به خوسف رسیدیم و بعد از اطلاع دادن به نیروی انتظامی شهر خوسف و دوستانمان در سازمان هلال احمر بیرجند به سمت تیمی که تازه به خوسف رسیده بود ملحق شدیم.

 

اعضای تیم بیرجند

۱٫    مهندس سید امیر طالبی گل (مدیر عامل موسسه کاوشگران حیات وحش پارت . محقق  و عکاس حیات وحش)

۲٫      آرش مودی (رییس هیت مدیره موسسه کاوشگران حیات وحش پارت. فعال محیط زیست و عکاس حیات وحش)

۳٫      سید مهدی حسینی (عکاس و طبیعتگرد و کویر نورد)

 

اعضای گروه از تهران

۱٫        اصغر بیات (عکاس و طبیعتگرد)

۲٫       علی چراغی (عکاس و طبیعتگرد)

۳٫       فرزانه عابدنیا (عکاس و طبیعتگرد)

۴٫       مریم سرابی (عکاس و طبیعتگرد)

۵٫       نیما افشاری (عکاس و طبیعتگرد)

 

    روز اول (۱۰/۱۰/۱۳۹۲)

 (فرزانه عابدنیا )

پس از سلام و احوال پرسی و چیدن تجهیزات در خودرو ها ، برنامه را در حدود ساعت ۱۳:۳۰ آغاز کردیم و  با ۲ دستگاه خودرو وارد بیابان لوت شمالی شدیم.

۱٫        لندرور وانت به رانندگی امیر طالبی و همراهی آرش مودی و فرزانه عابدنیا

۲٫       پاترول ۵ درب به رانندگی سید مهدی حسینی و با همراهی اصغر بیات، علی چراغی، مریم سرابی و نیما افشاری

 حدوداً ۲۰ کیلومتر جاده آسفالته از خوسف بسمت جنوب غربی رو طی کردیم تا جاده خاکی که ظاهراً کوبیده شده بود شروع شد و ما عملاً وارد لوت شدیم.

حدود ساعت ۱۴:۴۰ دقیقه به آبگرم لوت رسیدیم که از دور یک تک درخت بر فراز بلندی خود نمایی میکرد. پس از توضیحات امیر طالبی در ارتباط با آبگرم مسیر خود را ادامه دادیم.

در چند نقطه از مناظر بی­بدیل لوت کوه نایبندان، کوه اسفندیار و … عکس گرفتیم و به مسیر ادامه دادیم.

با توجه به طول کوتاه روز در این فصل و غروب خورشید و کاهش سریع حرارت در حدود ساعت ۱۷:۰۰ به پیشنهاد سرپرست گروه در محلی کمپ زدیم و از ماشین بعنوان سپر حفاظتی در برابر بادهای کویری استفاده کردیم.

با توجه به خستگی گروه شام خوردیم و کنار آتش از توضیحات آقای طالبی در مورد حیات وحش منطقه وضعیت هوبره، یوز ایرانی، خرس سیاه، زاغ بور و … صحبت کردیم و از دغدغه­های ایشان در مورد محیط زیست و حیات وحش منطقه شنیدیم.

با توجه سوز بسیار زیاد منطقه تقریباً خیلی زود خوابیدیم.

 

       روز دوم (۱۱/۱۰/۱۳۹۲)

 (علی چراغی)

صبح بلند شدیم و بعد از عکاسی از طلوع منحصر بفرد کویری، صبحانه خوردیم و کمپ را جمع کردیم.

حدود ساعت ۸:۳۰ حرکت کردیم و بسمت جنوب ادامه مسیر دادیم. در طول مسیر توجه امیر طالبی به چند لانه کوچک که  گویا زیستگاه یک جونده کوچک بود جلب شد و بعد از عکاسی و توضیحاتش در باره این جونده به مسیرخود ادامه دادیم.

در طول مسیر خودروی دیگری در کویر نظر ما را بخود جلب کرد که در سمت شرق و بموازات ما بسمت جنوب در حرکت بود. پس از چند دقیقه به آنها رسیدیم و طبق گفته خودشان از معدن­داران منطقه بودند. پس از چند دقیقه صحبت از آنها جدا شدیم و به جنوب ادامه مسیر دادیم.

مناظر محسور کننده لوت ما را با خود به دوردست­ها میبرد و ثبت این لحظات تنها خواسته ما بود.

سپس از شمال به تنگه­ای وارد شدیم که ابتدا به مسیر عبور آب (کال) می­مانست و با پیچ و خم فراوان بسمت جنوب در امتداد بود. اما هرچه جلوتر رفتیم عرض و ارتفاع بیشتری میگرفت و بصورت تنگه­ای با دیواره های بلند درآمد که کاملاً مشخص بود مسیر عبور آب نیست و طبق گفته یکی از دوستان محلی، این شکست و ایجاد تنگه، ناشی از گسل­های منطقه می باشد. حدود ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه در داخل این تنگه به سه راهی رسیدیم که در سمت راست ما ورودی “تنگه رُتِیل” قرار داشت که بسمت شرق امتداد پیدا می­کرد.

تنگه­ای باریک و هزار پیچ که مثل ماری آرام با خط و خال­های زیبا خفته بود. دیواره­هایی بلند با بیش از ۲۵ متر ارتفاع در بعضی نقاط و تنگ، بگونه­ای که فشار دیواره­ها رو میشد احساس نمود. تنگه چاهکوه قشم در ذهنمان تداعی میشد با این فرق که بجای سنگ­های برش خورده،در دیواره­ها با انبوهی از لایه­ها بسیار متراکم شده شن و خاک در دیواره­ها مواجه بودیم.

ورودی تقریباً عریض بود اما میتوانستیم ببینیم که در بخش­های از مسیر فقط به اندازه عبور یک خودرو عرض وجود دارد.

امیر طالبی ایستاد و همگی پیاده شدیم.

امیر گفت: “بعلت امکان ریزش دیواره­ها بهتر است وارد نشویم و در همین مکان، ورودی تنگه که هم محیط مسطح است و می­توان بدور از دیواره­های چادر زد، کمپ کنیم، سپس پیاده برای بازدید از تنگه وارد تنگه شویم.”

همگی شروع کردیم به عکس گرفتن از این پدیده بسیار زیبا و محو تماشای آن شدیم.

آرش مودی جلوتر از بقیه وارد تنگه شد تا قبل از آنکه حضور ما کادرهای زیبای او را خراب کند چند عکس از تنگه بگیرد.

در گیر دار گرفتن عکس تکی بودیم که ناگهان

امیر سوار ماشین شد و گفت: “برویم جلوتر”

بدون آنکه سرنشینان ماشین خود که شامل آرش مودی و فرزانه عابدنیا بودند، را سوار نماید حرکت نمود.

در فاصله­ای حدود ۳۰۰ متر از ابتدای سه راهی، قطعه­ای بزرگ از خاک­های بهم فشرده بسان توده­ای سنگی مسیر را به دو بخش تقسیم نموده بود.

مسیر سمت راست باریک تر بود بگونه­ای که یک خودرو بسختی از آن عبور مینمود و مسیر سمت چپی فراختر

قاعدتاً مسیر سمت چپ برای عبور خودروها بهتر بود، اما توده­ای دیگر همانند توده قبلی ولی بسیار کوچکتر مسیر سمت چپی را نیز مسدود نموده بود و امکان عبور ماشین از آن میسر نبود.

پس امیر طالبی چاره­ای جز انتخاب مسیر سمت راستی نداشت و وارد آن شد.

که ناگهان انفجاری مهیبی رخ داد و جلوی ماشین امیر را بلند کرد و سمت دیگر انداخت. دودی غلیظ دره را فرا گرفت و بارانی از شن و سنگ ریزه و قطعات خودرو باریدن گرفت.

شوکی چند ثانیه­ای همه را فراگرفته بود و باور نمیکردیم. (ساعت ۲:۵۳)

 

(آرش مودی)

ماشین امیر به ۱۰ متری من رسید خواستم که برگردم تا از امیر عکسی بگیرم که با صدای مهیب و موجی که من را پرت کرد دچار شک شدم. قبل از پرت شدن و همزمان با شنیدن صدای بلند انفجار برای لحظه ای بلند شدن جلوی ماشین امیر را دیدم که در دود سیاهی گم شد. روی زمین افتاده بودم گوش هایم برای ثانیه هایی چیزی را نمی شنید و بارانی از شن و سنگ برویم باریدن گرفت قطعات بزرگ و کوچیک  ماشین را  تا ثانیه ها بعد می شد در آسمان دید که بزمین می باریدند . تکه ای بزرگ از موتور ماشین کمی آنطرف به زمین افتاد و با برخورد یک تیکه از لاستیک ماشین به سینه ان تازه متوجه ماجرا شدم . شروع به فریاد زدن کردم چیزی دیده نمی شد همه جا سیاه شده بود و هنوز شن . سنگ میبارید بلند شدم فریاد می زدم .فک می کردم دوتا تلفات داریم کم کم دود سیاه  کنار رفت تا من ماشین امیر را ببینم . و چیزی را دیدم که برای همیشه در ذهنم هک شد.

 

(علی چراغی)

بطور ناخودآگاه همه بسمت ماشین هجوم آوردند و من با فریادی بلندگفتم: “هیچکس حرکت نکند و همه بایستید.”

ترس از مین­های دیگر باعث شد تا از نزدیک شدن افراد جلوگیری کنم.

بسیار آرام و با ترس فراوان و فقط از روی رد لاستیک ماشین به خودرو نزدیک شدم که صدای فریاد آرش مودی را شنیدم

لحظه­ای فکر کردم او نیز داخل ماشین بوده و آسیب دیده است. هیچ چیز نمیتوانستم ببینم فقط دود بود و بوی جهنمی و زنگ صدای انفجار که هنوز توی گوشم بود.

با صدای بلند پرسیدم: “خوبی آرش؟” (یا یه چیزی با همین مزمون)

و او گفت: “خوبم”

به بچه­ها گفتم فقط روی رد لاستیک حرکت کنید و سریعاً با امداد تماس بگیرند.

و خودم به ماشین نزدیک شدم.

ماشین که در داخل تنگه بسمت شرق در حرکت بوده دقیقاً در کنار توده انبوه شنی که تقسیم کننده مسیر بود، در جهت شمال چرخیده و جلوی ماشین روی شیب کنار دیواره تنگه قرار گفته بود.

در اثر انفجار، بین پشت ماشین و توده انبوه شنی حفره­ای بزرگ ایجاد شده بود.

ناله امیر رو شنیدیم، بسیار دردآور و غیر قابل توصیف بود

از روی آن توده فشره بسمت دیگر ماشین (سمت راننده) که رو به غرب بود رفتم. درب سمت راننده باز شد و امیر سعی میکرد از ماشین پیاده شود تمام صورتش را دود سیاه گرفته بود. روی شیب کنار دیواره نشست، داشت تعادلش را از دست می­داد که لبه درب ماشین را گرفت و من رسیدم و زیر کتفش را گرفتم تا نیفتد.

آرش که جلوتر از ما بود برگشته بود و سید مهدی، نیما و آقای بیات هم آمده بودند.

به خانمها گفتم جلو نیایند و فقط ماشین دوم، که پاترول سید مهدی بود، را کاملاً خالی کنند.

با کمک هم امیر را روی یک سطح صاف خواباندیم و کیف کمک­های اولیه را آوردیم اما کار چندانی نمیشد کرد بجز بستن پاها از زانو جهت جلوگیری از خونریزی بیشتر

همه بچه ها سعی در برقراری تماس داشتند اما موبایل­ها آنتن نداشتند. یک لحظه به ذهنم رسید ما حداقل ۲۰ تا ۲۵ متر پایین تر از سطح زمین هستیم. با تمام توانم دویدم و سر سه راهی، از دیواره شرقی تنگه اصلی بالا کشیدم تا بسطح زمین رسیدم خبری از آنتن نبود و حتی برقراری تماس اضطرای S.O.S هم مقدور نبود.

برگشتم و سعی کردیم با پتوی برانکادری درست کنیم و بکمک هم امیر را داخل پاترول بردیم.

دوباره سریعاً با نیما برگشتیم پیش ماشین. بنزین­های یدکی توی قسمت عقب لندرور بود که درب بالایی آن باز نمیشد، پس درب پایینی که داخل حفره قرار داشت را با زحمت فراوان باز کردیم و ۴ ظرف ۲۰ لیتری بنزین­ها ذخیره را خارج کرده و بهمراه نقشه­های داخل ماشین امیر برداشتیم و بسمت ماشین سید مهدی حرکت کردیم.

قرار گذاشتیم که سید مهدی بعلت راننده و آشنا با منطقه، آرش بعلت آشنایی با منطقه و همچنین آقای بیات، مصدوم را انتقال دهند.

و من و نیما به اتفاق دو همراه دیگر در آنجا بمانیم.

مختصات جغرافیایی منطقه­ای را که قرار داشتیم را روی کاغذ نوشتم و داخل جیب آقای بیات گذاشتم و گفتم به تیم امداد بدهد.

دقیقاً نمیدانم چه ساعتی اما فکر میکنم ۱۵:۱۵ تا ۱۵:۳۰ بود که سید مهدی حرکت کرد و با بچه­ها مصدوم را منتقل کردند.

 

بچه­ها رفتند و ما ماندیم

 (آرش مودی)

سید مهدی حسینی پشت فرمان نشست  و آقای بیات هم سمت شاگرد . من پشت ماشین کنار امیر که کف ماشین خوابیده بود نشستم امیر ناله میکرد دستش را گرفتم باهاش صحبت می کردم ماشین روی رد قبلی خودش حرکت کرد . لحظات سنگین و دردآوری بود. امیر طالبی  عزیز ترین دوست و استاد من نیاز به کمک داشت . یک کیسه خواب را باز کردم و زیر سر امیر گذاشتم تا حرکت ماشین آسیب بیشتری به امیر نزند. دستاش توی دستام بود. امیر میگفت :واستید . واستید. گفتم امیر باید هرچه زودتر به جایی برسیم . اما امیر حرف خودش را می زد. به جلو نگاه می کردم راه زیادی داشتیم تا خودمان را به نزدیک ترین جا برسانیم . زمان دیر می گذشت .سید مهدی با سرعت به راهش ادامه می داد . امیر دائم خون تف می کرد . ازش می پرسیدم درد داری ؟ سرش تکان داد که نه باز پرسیدم کجات درد می کنه . جوابی نداد  و بعد دوباره گفت آرش واستا. واستا. با رها در طول مسیر این را تکرار می کرد .دوساعت گذشت .تازه متوجه شدم که ما هیچ امکانانی جز بنزین برنداشتیم . نه آبی نه لباس گرمی و نه غذایی .از خودم پرسیدم اگر گم شویم چی ؟؟ بچه هایی که اونجا تنها هستند چه می کنند . هم برای امیر نگران بودم و هم برای بچه هایی که انگار تو میدانی از مین گیر کرده اند.

سید مهدی حسینی دائم به جی پی اس نگاه می کرد تا راه را گم نکند. آقای بیات هم نگاهش به دنبال آنتن به گوشی موبایل دوخته شده بود. نقشه را باز کردم تا موقعیت خودمان را پیدا کنیم .سید گفت میریم معدن قلعه زری . اونجا اورژانس هست.  هوا تاریک شده بود . امیر  بازوی من را گرفته بود وفشار می داد دائم باهاش حرف میزدم تا وضعیتش را چک کنم . حرکات دستش زیاد شده بود دستشو تودستام گرفتم دقایقی گذشت .امیر آرام شد. بعد مدتی احساس کردم دستاش سرد شده صداش کردم اینبار دیگه جواب نداد دوباره صداش زدم اما امیر جواب نمی داد. چراغ سقف ماشین را روشن کردم.چشمان امیر به سقف خیره شده بود. بلند بلند صداش می زدم. بغض تمام وجودم را گرفت . سید مهدی را صدا کردم . سید ماشین را نگاه داشت و به عقب ماشین آمد . امیر آروم  شده بود من رفتم پشت فرمان نشستم و سید شروع کرد به ماساژ قلبی و تنفس دهان به دهان . اشک تمام چشمانم را گرفته بود و بزور جلوی خودمو میدیدم . توی یک جاده خاکی افتاده بودیم . آقای بیات هم به عقب ماشین رفته بود تا به سید مهدی کمک کند. دقایقی بعد سید گفت آروم برو . حس کردم که امیر تمام کرده بود و سید به من نمی گفت . به قلعه زری رسیدیم و جلوی درمانگاه ایستادم و امیر را به داخل درمانگاه بردیم . اما دیگر بی فایده بود امیر خیلی قبلتر ابدی شده بود. با اینکه  دکتر مرگ را تائید کرده بود اما سید مهدی  به ماساژ قلبی و تنفس دهان به دهان ادامه میداد ۳۰ دقیقه به این کار ادامه داد و اشک می ریخت . هیچکدام باور نمی کردیم امیر دیگر برای همیشه از پیش ما رفته است. حالم خوب نبود .نیروی انتظامی هم به درمانگاه امده بود و از ما سئوالاتی می پرسیدن که یادم نمی آید .با این حال مامور شدم تا پیکر بی جان امیر را به بیرجند برسانم . سید مهدی و آقای بیات برای کمک به بچه ها که حالا تنها تو منطقه گیر کرده بودن آنجا ماندن و من و امیر مثل همیشه یک سفر دیگر را به مقصد بیرجند به پایان رساندیم . در طول مسیر چهره  خون آلود امیر لحظه ای از جلوی چشمم دور نشد.

 

(سید مهدی حسینی)

پس از حضور در  پاسگاه و صورتجلسه. پیکر بی جان امیر را با هماهنگی و لطف دکتر رنجبر مدیر عامل معدن قلعه زری به بیرجند فرستادیم . آرش نیز حال مساعدی نداشت  با امیر راهیش کردم و با آقای عیلکی نژاد در بیرجند هماهنگ کردم تا اورا به محض رسیدن یاری کنند

با نیروی انتظامی در رابطه با دوستانی که در منطقه به جا گذاشته ایم گفتگو و بحث میکنم . آنها معتقدند که امشب نمیشود و مرا با وعده ۵ صبح فردا راضی میکنند . . من و آقای بیات وارد چرخه بازجویی میشویم.

 

(علی چراغی)

شوکه شده بودیم و این اتفاق را باور نمیکردیم، تازه داشتیم درک میکردیم چه فاجعۀ وحشتناکی رخ داده است. چند دقیقه­ای گریستیم تا توانستیم دوباره بر خود مسلط شویم.

با نیما سراغ ماشین رفتیم تا وسایل رو تخلیه کنیم.

رادیاتور ماشین چند ده متر بالاتر افتاده بود، باتری یک سمت و در گوشه ای دیگر

تا ارتفاع ۱۵-۲۰ متری و شعاع بسیار وسیعی قطعات ماشین رو میشد دید.

می­تونستم ببینم که از سمت راننده تقریباً چیزی باقی نمونده و صفحه زیر کاملاً از بین رفته و رینگ و لاستیک سمت راننده اصلاً وجود خارجی ندارند.

با درد سر بسیار زیاد تونستیم تجهیزات رو خارج کنیم و طی حدود ۲۰ بار رفت و آمد کلیه تجهیزات باقی مانده رو به اول سه راهی انتقال دادیم.

آب گذاشتم جوش بیاد چایی درست کردم تا بتونیم آرامش بدست بیآوریم و تمرکز کنیم.

تا کمی آروم تر بشن. سکوتی مرگ آور بر ما حاکم شده بود. سعی میکردم حرف بزنم اما خیلی سخت بود.

هر جوری بود چادر زدیم و من یه شام درست کردم و خوریم.

هوا تاریک شده بود، وسایل رو مرتب کردم و جلوی درب ورودی چادر یه سد کوچیک با وسایل خودمون درست کردم و رفتیم داخل چادر.

همه ما سعی میکردیم حرف بزنیم اما نمیشد و نهایتاً سکوتی سنگین حاکم میشد.

هر چی زمان میگذشت سکوتی سنگین کویر ما رو در خود میکشد و وهمی عجیب ما رو فرا میگرفت. صدای پا، خش خش، صدای نفس و هزاران صدای دیگر را میشنیدم.

ناچاراً از چادر خارج شدم، چیزی جز تاریکی نبود و ناگهان درخشش دو تا چشم کوچک

روباه شنی با بوی غذا به ما نزدیک شده بود و اطراف چادر جستجو میکرد و بو میکشید.

امیر بهترین متخصص حیات وحش منطقه بود و من شب گذشته از امیر پرسیده بودم: چه حیواناتی (شایدم پستانداران) در منطقه وجود دارند؟، که امیر گفت: تقریباً هیچ چیز بجز روباه شنی !

برگشتم توی چادر اما وهم کویر بود و تا صبح همه بیدار بودیم

صدای شکست در دیواره­ها رو بوضوح میشنیدیم و دوباره همان صدایهای پا و نفس و خش خش و …

منتظر نور صبح بودیم اما ظاهراً این بلندترین شب زندگی بود که تموم نمیشد و سیاهیش پابرجا بود. بدترین چیز برای ما بیخبری بود. آیا بچه­­ها رسیدن؟ امیر در چه وضعیتی هست؟ آیا اصلاً تونستن در تاریکی راه رو پیداکنن؟ گم نشدن؟

 

      روز سوم (۱۲/۱۰/۱۳۹۲)

 

بالاخره خورشید طلوع کرد و شب جهنمی پایان یافت. (زهی خیال باطل – بعداً فهمیدم این طلوع، شروع جهنم بوده است)

از چادر اومدیم بیرون و صبحانه­ای درست کردم و با هم خوردیم.

به بچه­ها پیشنهاد دادم بریم بالای دیواره شرقی تا هم مسیر ورودی تنگه رو بهتر ببینیم و هم از نور خورشید گرم بشیم.

رفتیم بالا و نشستیم از روی نقشه و gps محل خودمون و نزدیکترین آبادی­ها و راه­ها دسترسی رو بررسی کردیم و همچنین پیش­بینی و برنامه ریزی کردیم که اگر امداد نیامد، برای فردا چه باید کرد.

سپس من حرکت کردم و حدود ۱ ساعت (۴ کیلومتر) از بچه­ها دور شدم تا هم منطقه رو بیشتر بشناسم و بررسی کنم و هم برای فردا مسیر مشخص کنم (اگر از امداد خبری نشد) و هم شاید آنتن برای موبایل برای پیام اضطراری

متأسفانه هیچ ارتباط تلفنی حتی S.O.S از منطقه امکان پذیر نبود.

حدوداً ساعت ۱۳:۰۰ برگشتم، به نزدیک بچه­ها که رسیدم، دیدم در حال علامت دادن هستند و ناگهان متوجه هلی­کوپتر ناجا شدم که داشت بالای سر بچه­ها میچرخید و بعد از چند بار دور زدن نهایتاً در همون منطقه نزدیک بچه­ها بزمین نشست.

هلی­کوپتر ظاهراً از تهران اعزام شده بود و بهمراه دو نفر از افسران ارشد یگان تکاوری کرمان برای امداد اومده بودند.

اولین سوال حال امیر بود که آنها اظهار بی­اطلاعی کردند. آنها را به محل حادثه هدایت کردم تا وضعیت رو ببینند.

به فاصله کمی هلی­کوپتر دوم در منطقه بزمین نشست و سردار فرماندهی محترم انتظامی استان خراسان جنوبی شخصاً در منطقه حضور پیدا کردند.

سوال اول از ایشون هم حال امیر بود.

که متأسفانه ایشون اطلاع داند که “سید امیر طالبی گل” این بزرگ­مرد کویر و طبیعت، این بزرگ مرد بی­ادعا، اسطورۀ اخلاق، عاشق ایران، عاشق محیط زیست و حیات وحش به دیدار حق شتافته است.

ضربه­ای مهلک بود، هرکدوم از بچه­ها در گوشه­ای زاری میکردند، اصلاً قادر به کنترل خودم نبودم چه برسد به کمک دوستام. نمیدونم چقدر طول کشید تا تونستم خودم رو پیدا کنم.

با فاصله­ای اندک چند دستگاه خودرو از یگان تکاوری کرمان و یگان تکاوری ده­سلم به ما رسیدند.

پس از صحبت با سردار فرماندهی محترم، خانم­های تیم با هلی­کوپتر از منطقه به بیرجند منتقل شدند و من و نیما بهمراه فرمانده محترم و پرکار یگان تکاوری ده­سلم با خودروهای نیروی انتظامی منطقه رو ترک کردیم.

 (سید مهدی حسینی)

شب از نیمه میگذرد و میروند . فکر و خیال دوستانمان  لحظه ای آراممان نمیکند به پیش ماشین می رویم و خودرو را برای فردا آماده می کنیم . روز فرا میرسد و اما از یگان خبری نیست حوالی ۶:۳۰ دو دستگاه می آیند  اما ظاهرا منتظرند تا تیم دیگری بیاید .این انتظار با تماسهای مکرر ادامه می یابد و بالاخره در ساعت ۱۲:۳۰ دستور حرکت می دهند .با ۱۰ یا ۱۲ خودرو یگان تکاوری خراسان جنوبی  به سمت تنگه به راه میوفتیم. در فاصله ۱۷ کیلومتری تنگه که میرسیم دستور توقف می دهند . ظاهرا یگان دهسلم به منطقه رسیده است و در حال انتقال دوستانمان هستند . از آنها می خواهم تا اینک که فاصله چندانی نداریم بدانجا روم و خود آنها را حمل کنم اما موافقت نمیشود به ناچار اما با اطمینان از امداد به دوستانم به سمت قلعه زری برمی گردم .دوستمان صائب صباغ  نیز برای کمک از بیرجند به منطقه آمده است . از او میخواهم تا به دهسلم برود و نیما و علی را به بیرجند انتقال دهد و خود نیز به همراه آقای بیات و خودروی امداد هلال احمر به سمت بیرجند بر میگردیم

(در این گزارش به دلایل امنیتی اسم فرماندهان و پرسنل خستگی­ناپذیر ناجا حذف شده است که جا دارد از تمامی پرسنل و سردار فرماندهی محترم ناجا در استان خراسان جنوبی بعلت حضور در منطقه و امداد به سایر نفرات قدردانی نمایم.)

کال جنی یا دره جن ها

کال جنی

 مهر ماه 92

کال جنی  در شمال طبس و اطراف روستای ازمیغان قرار دارد و حدود 35 کیلومتر از طبس فاصله دارد.



وجه تسمیه کال جنی: کال به مسیر هایی گفته می شود که بر اثر سیلاب و جریان آب به وجود آمده و جنی یا جن برای مرموزی و آرام بودن این دره نامگذاری شده است
در همین مکان از ماشین پیاده می شویم و اولین چیزی که به آن فکر کردم اینکه باید از کجا پایین بریم؟؟ فکر پایین رفتن از شکافها کمی ترسنامه
و در نهایت به همراه راهنما از شکافی باریک پایین می رویم
ادامه گزارش در (  ادامه مطلب)
ادامه نوشته

نوروز نامه : آبشار کمر دوغ

آبشار کمر دوغ واقع در استان کهگیلویه و بویر احمد

شنیده بودیم در مسیر شهرستان دهدشت روستایی است به نام کمر دوغ که آبشاری در آن جاریست

برای دیدن آبشار و روستان چند ساعت زمان گذاشته بودیم اما  برای دیدن فقط آبشار یک روز کامل زمان صرف کردیم روستا را فرصت نشد کامل ببینیم و حتی مسیر پیمایشمون هم کامل نشد طی کنیم

چیزی که دیدم کاملا خارج از تصور ما بود



به نظرم میشه یه سفری ترتیب داد به عنوان جاده های کهگیلویه و بویراحمد واقعا زیبا هستند پر از درخت ها و جنگل های بلوط که حتی عکس هم برای بیان زیبایی ها آن کمه

گزارش آبشار کمر دوغ در ادامه مطلب

ادامه نوشته

نوروز نامه : جاده های شگفت انگیز کهگیلویه و بویر احمد

روز سوم سفر ما (شنبه 10 فروردین)
در واقع نوعی جاده گردی و لذت بردن از طبیعت زیبای کهگیلویه و بویر احمد بود .

شب پیش در یاسوج خوابیدیم و صبح اول به میدان اصلی شهر آمدیم میدان آریو برزن



 آریو برزن : نام سردار ایرانی بود که در کوههای پارس در برابر سپاه اسکندر مقدونی ایستادگی کرد و خود و سربازانش تا واپسین تن کشته شدند. نام آریوبرزن در پارسی کنونی به گونه آریابرزین هم گفته و نوشته می‌شود که به معنی ایرانی باشکوه‌است.

ادامه نوشته

نوروز نامه : تنگه براق – آبشار مارگون

روز دوم سفر جمعه 9 فروردین 92

شب پیش را در شهر سده گذرانیدم.

صیح ساعت 6 از سده بیرون آمدیم برای دیدن تنگه ای به نام براق . در طول مسیر رودخانه ای دیدم زیبا و نسبتا بزرگ با آبی که خیلی آرام در حال حرکت بود .



روی نقشه رودخانه را به نام سفید ثبت کرده بودند .


ادامه نوشته

نوروز نامه : ابر کوه

سفر های نوروزی هر سال برام مهم تر از سال قبل می شود و همیشه سعی می کنم برنامه ریزی براش داشته باشم.

اگر نروم و تهران باشم مثل این می مونه که موقعیت بزرگی رو در زندگی از دست دادم .

امسال هم همین حس رو داشتم و در آستانه از دست دادن موقعیت بودم اما خوشبختانه در آخرین لحظات راهی سفر شدم.

مسیری که در 10 روز طی کردیم را روی نقشه مشخص کردم . طبیعت و مناطقی که در این سفر دیدیم به قدری زیبا و پر عظمت بودند که در یک گزارش و یا حتی چند گزارش نمی نجن و واقعا به راحتی نمی شود ارزش واقعی آن را به تصویر کشید.



روز 7 فروردین تهران را به مقصد یزد ترک کردیم  به همراه 6 نفر از دوستان . بدون توقف تا یزد می رویم شب را منزل یکی از آشنایان سپری می کنیم 2 همسفر دیگر از بیرجند با ما همراه می شوند و سفر ما از 8 فروردین آغاز می شود.
اولین جاذبه دیدنی کوه عقاب است کوهی بسیار شبیه به عقاب نشسته بر پهنه کویر با ارتفاع 2018 متر که گویا برای کوهنوردی هم از این کوه استفاده می شود .
ادامه نوشته

یزد گردی (فصل اول)

طی یک تماس تلفنی کاملا اتفاقی با دوستی ساکن یزد من چهارشنبه 22 آذر ماه 91 ساعت 7 شب راهی یزد شدم تا موقع رسیدن نمیدونستم چه چیزهایی رو قرار ببینم یا کجاها برم

پنجشنبه ساعت 5:30 به ترمینال یزد رسیدم همراه دوست آشنا به منزلشون رفتیم تا هم استراحتی کرده باشم هم برای صرف صبحانه انرِِژی بگیرم
ساعت 8 از منزل به سمت کویر بافق حرکت کردیم مدت زمانی بین یزد تا بافق حدود 1 ساعت بدون توقف است هوای خنک و بسیار دلچسب بود امابرای خود اهالی یزد سرد بود.

 
یزد - کویر بافق - کیجا
ادامه نوشته

روستا تاریخی کندوان

تاریخ سفر 17 و 18 آبان 91
توفیقی اجباری نصیبم شد و روز چهارشنبه به همراه خانواده تهران را به مقصد تبریز ترک کردم

 کندوان روستایی در دل صخره

 

ادامه نوشته

روستا ماخونیک

روستای ماخونیک واقع در استان خراسان جنوبی از توابع شهرستان سربیشه یکی از معروفترین روستاهای جهان ،معروف به روستای لی لی پوت های ایران ( در گذشته همه افراد روستا کوتاه قد بودند اما امروزه دیگه از قد کوتاه ها خبری نیست و ساکنان روستا رشد متعادل دارند)

 

  ۲۹ اسفند ۱۳۹۰ در سفر نوروزی

از بیرجند راهی روستایی میشیم که فقط نامی ازش میدونیم اما کسانی هم هستند که نمیدوم چرا مانع رفتن ما میشن که نرید اما پافشاری ما باعث رفتن میشه .

ماخونیک - کیجا

 

ادامه نوشته

کمک به زلزله زدگان آذربایجان

 

برای کمک به زلزله زدگان آذربایجان به وبلاگ محمد گائینی سری بزنید

نمیدونم کی هستی نامت چیست چند سال سن داری هیچ نمیدانم

تو نمیدانی من کی هستم چه میکنم و نامم چست

فقط این را میدانم انسانم و ایرانی، انسانی و ایرانی پس به یاریت میشتابم

 

روستا و آبشار چهارده

 روستا و آبشار چهارده از توابع شهرستان بیرجند روستایی بسیار کوچک با ۷ خانوار که کارشون سبد بافی بود . 

  آبشار و روستا چهارده - کیجا

اطراف این روستا طبیعت زیبایی داشت با ۱۴ آبشار کوچک که همه ی آبشار ها رو نمیشد به راحتی دید

          آبشار و روستا چهارده -کیجا

 

ادامه نوشته

خراسان زمین فصل دوم

ادامه از  پست قبل

روستای سنگان در ۲۵ کیلومتری تربت حیدریه به خواف

مسجد و مزار رکن الدین محمود سنجانی از اولیا و رهبران مسلک عرفان در سده ششم هجری است.

خراسان - کیجا

بر اساس شواهد معماری این بنا در سده نهم هجری در دوره تیموری ساخته شده

خراسان - کیجا

ادامه نوشته

نوروز و خراسان زمین

نوروز و خراسان زمین

بعد از تجربه شیرین پارسال (سفر چهارده روزه به سیستان و بلوچستان) منتظر نوروز بودم تا سفر طولانی بعدی را آغاز کنم. 

سفر ۱۰ روزه به خراسان روز چهارشنبه ۲۴/۱۲ ساعت ۴:۳۰ آغاز شد به همراه ۸ نفر از نازنین ترین دوستانم.

خراسان زمین 

پنجشنبه ۲۵/۱۲/ صبح به ریوش  میرسیم و برای دیدن آبشار باغ دشت مسیری را طی میکنیم

ریوش - خراسان

ادامه نوشته

سال نو

 

درود دوستانم

عذر خواهی میکنم مدتی به خاطر مشغله کاری فرصتی دست نداد تا گزارش سفر بنویسم

اما امروز راهی جاده ام  و با سفر نامه ای پربار برخواهم گشت

سال نو برای همگی فرخنده و مبارک باشه

جنوب گردی قسمت دوم

ادامه پست قبلی 

 کیش، هندورابی،شیدور (مارو)، لاوان

بعد از دیدن طلوع دل انگیز کیش صبحانه خوردیم و رفتیم اسکله، چون از کیش قایق اجازه نداشت بیاد دنبالمون مجبور بودیم برگردیم بندرچارک از اونجا بندر چیروئه وازاونجا هندورابی

یکی از میدان های کیش

همین خیلی از تایم برنامه را گرفت سوار بر اتوبوس دریایی شدیم. توی اتوبوس  همه خواب بودند با کمترین صدای ممکن بازی کردیم

رسیدیم  بندر چارک  از بندر تاکسی گرفتیم به سمت بندر چیروئه .مسیر از کنار دریا بود و با وجود خستگی این مسیر به زیبایی سفر افزود .

آب انبار های بین راه

زمانی که جلو دونفره نشسته باشی و جای جم خوردن نداشته باشی خیلی سخته عکس انداختن


 

 

 

ادامه نوشته

جنوب گردی قسمت اول

کیش، هندورابی،شیدور (مارو)، لاوان

تاریخ تکرار شد مثل پارسال راهی جنوب میشم اینبار با کوله بار تجربه از سال گذشته و هیجانی برای تجربه های جذاب پیش رو

 

یکشنبه 13 آذر ساعت 1:15 ایستگاه راه آهن

قطار با تاخیر 2 ساعته حرکت کرد البته این تاخیر برای کسانی که جا موندن و فکر میکردن قطار 2 ساعت دیگه حرکت میکنه بد نبود. توی قطار دوستان زیادی رو دیدیم فکر کنم نصف طبیعت گردان تهرانی توی همین قطار بودن.

اینم غروب ترک خورده روز یکشنبه


ادامه گزارش را در ادامه مطلب می توانید بخونید


ادامه نوشته

سنگچال به فیلبند

روستای سنگچال به فیلبند

تاریخ اجرای برنامه ۱۲ و ۱۳ آبان

جاداره قبل از گزارش یادی کنیم از راننده خوش ذوق که ما رو با ترانه ی خونه مادربزگه به دنیای زیبای کودکیم سوق داد . متاسفانه مدتی بعد از این سفر با زندگی وداع گفتند. روحشون شاد

وقتی این سفر تموم شد پیش خودم گفتم تا من بخوام درباره اش بنویسم یک ماهی گذشته و امروز متاسفانه از یک ماه هم بیشتر شد.

روز پنجشنبه برای اولین بار ۴۵ دقیقه زودتر سر قرار رسیدم و منتظر بقیه دوستان شدم میدونستم برنامه روستای فیلبنده یه اطلاعات اندکی هم از اینترنت گرفته بود اما دقیقا نمیدونستم چی در انتظارمه.

دوستان یکی یکی جمع شدند از بین همشون فقط ۵ نفر رو می شناختم 

سفر به طرف جاده هراز آغاز شد تقریبا ۲۰ کیلومتری آمل تابلوی بزرگی رو میبینید که روش نام چندین روستا نوشته شده. مقصد ما روستای سنگچال.

به روستا میرسیم منزل دوستی نازنین اطراق میکنیم تا فردا با رویی گشاده به سمت جنگل  چلاو حرکت کنیم .

حرکت ساعت 7 صبح آغاز شد

هوا بسیار لذت بخش و سرد بود

 

ادامه نوشته

خانه کرد (سنندج)

 

 خانه کرد عمارتی بزرگ، خانه ی یکی از خان های بزرگ سنندج به نام «آصف اعظم» (میرزا علی نقی خان لشگر نویس) است.   این عمارت در دوره صفویه احداث شد.



ادامه نوشته

آبشار لاتون  

 در ادامه پست قبلی

 

پنجشنبه 10 شهریور

صبح از پاسگاه شهر یری وسایل رو جمع کردیم که بریم برای ادامه برنامه  

موقع سوار شدن دیدم دورتر از ماشین بچه ها دارن لابه لای یه سری سنگ های ایستاده و بزرگ میچرخن رفتم نزدیک وبا  آثاری از عصر آهن مواجه شدم خیلی عجیب بود.

آثار باستانی برای عصر آهن اینجا؟ بی نام و نشان؟  همینجوری ریخته شده و خیلی راحت در معرض باد و بارون ... کنده کاری های جالبی روی این سنگ ها بود و چیزی که بیشتر نظرم رو جلب کرد طرح هایی بود گویا از زنان با موهای بلند نقش شده بود تنها چیزی که راحتتر میشد حدس زد همین بود بقیه نقش ها تقریبا از بین رفته بود.

بعد از دیدن این سنگ های زیبا با آقای میزبانی و برادر زادشون خداحافظی کردیم و سمت جنگل های فندوقلو حرکت کردیم

از اونجایی که تایم زیادی نداشتیم ماشین گرفتیم که تا پایین قله اسپیناس بریم و باز هم لذت وانت سواری را تجربه کردیم .

بین راه اونقدر زیبایی دیدم که دوست داشتم از شوق جیغ بکشم.خودتون ببینید

سگهایی که گویا نگهبان مزارع بودند

توی این مسیر با این پستی و بلندی ها کمی وانت سواری سخت بود

اینجا حتی از آرامش این گاو ها هم آرامش می گرفتیم

هر چه به اوج پیش می رفتیم مه بیشتر می شد

ادامه نوشته

شیروان دره (اردبیل)

   8 شهریور

 

  

بالاخره بعد از 2 ماه دوری ازسفر و پر شدن از دلتنگی موقعیت مناسب شد و ما راهی شهر اردبیل شدیم

روزسه شنبه  8 شهریور ساعت 4 بعد ازظهر از میدان آزادی تهران حرکت رو آغاز کردیم

به همراه 5 نفر از قم 4 نفر از تهران و آقای بافرانی راننده همیشه همراه

بین راه جایی خواستیم چای بخوریم اما به جاش چیزی به خوردمون دادن که از چشم کله و پاچه خیلی بدتر بود ... روده ی گوسفند  یادش میوفتنم اشتهام کور میشه

نزدیکای 6  صبح بود که به شهرلاهرودنزدیک  اردبیل رسیدیم . و سه نفر دیگر به گروه ما اضافه شدند از جمله راهنمای مهربان و صبور برنامه آقای علی آذر نیا ،آقای ناصر میزبانی و برادر زادشون آقای هادی از تبریز

  لاهرود صبحانه خوردیم و حرکت کردیم به خارج شهر تا اول دره ای به نام شیروان دره  

 
برای اولین بار  سبلان را دیدم


حدود ساعت 9 صبح بود که پیمایش دره شروع شد و من نمیدونستم چی در انتظارمه

حکایت سفر

بخوانید (با خواندن این متن همه نوشته های زیر از سرم پرید)

خبر دیروز "لیلا" بود، خبر امروز" فاطمه" است... خبر فردا کیست!!!

 

عکس: جزیره هرمز

سفر.... سفر.... نماندن... رفتن و رها شدن

هر چی بیشتر باشه بهش خیلی بیشتر ازقبل عادت میکنیم و نبودش جای خالی در زندگی به وجود میاره که تحملش مشکله و با هیچ چیزجبران نمیشه .

اما چاره ای نیست که گاهی به هزار دلیل منطقی و غیر منطقی نمیشه و هر کاری میکنی جور نمیشه یه دفعه به خودت میای و میبینی چقدر از دوستات دور افتادی یا بهتر بگم عقب افتادی و خیلی جاها و خیلی چیزا رو از دست دادی.

گاهی فکر میکنم کاشکی مثل خیلی ازآدم ها دچار همون روزمرگی می شدم و گاهی اگر گاهی پیش میومد می رفتیم پارک محل یا اگر خیلی می خواستیم خودمون رو تحویل بگیریم می رفتیم بهترین پارک شهر زیر اندازی می انداختیم وبه خیالمون اومدیم تفریح خیلی هم خوش میگذروندیم.

اما حالا من دچار بی سفریم و دلتنگه جاده و سختی های سفر که به همون هزارو یک دلیل دور شدم ازش نمیدونم شاید سفر از من دور شده حتی رمقی برام نگذاشته که پست سفر های گذشته رو بزارم

می دونم گذراست واین شرایط برای هر کدوم از ما به نحوی اتفاق میوفته فقط از اونجایی که نوشتن همون حس رهایی رو به من میده که سفر میده خواستم بنویسم.

 همین................ به امید سفری زیبا و گزارشی پر بار .

ششمین صعود قلم


ماگما

پارسال، وقتی با صعود قلم آشنا شدم که 4 یا 5 روز از برگزاریش گذشته بود خوب خیلی ناراحت کننده بود اما اگرم زودتر آشنا میشدم نمیتونستم بیام چون هیچ امادگی نداشتم.

توی این یک سال کمی کوهنوردی کردم و سعی کردم جدی تر این ورزش رو پیش ببرم

کوهنوردی کوچک هستم صعود قلم اولین صعود من و قله یخچال سومین قله 3000 من بوده

توچال - الوند - یخچال

همه چیز خوب بود توی این صعود کسانی رو دیدم که مدتها دوست داشتم ببینمشون کسانی که تقریبا یک سال بود میشناختمشون.

چندین نفر از من پرسیدند چرا، کیجا؟؟

من مازندرانی نیستم. این اسم رو انتخاب کردم چون زمانی دوست داشتم ناشناخته باشم و البته قرار بود مطالب وبلاگ من فقط شخصی و دست نوشته باشه اما روزگار مسیر وبلاگ نویسی من رو هم تغییر داد و الان گزارش برنامه ها اجازه نمیده مطالب شخصی بنویسم. دوستانی که مطالب قبلی من رو خونده باشن متوجه این تغییر میشن .... تقریبا تلخ و سیاه....  از زمانی که طبیعت من رو دعوت کرد برای دیدن، سیاهی و تلخی رخت بر بست.هم از زندگی هم از وبلاگ من

با تشکر از دوستان خوب همدانی و همه کسانی که برای بهتر شدن این برنامه تلاش کردند.

اینم عکس ها در ادامه مطلب

اول یه عذر خواهی بدهکارم. عکسام خوب نیست چون کمی سرعتم پایین بود نسبت به گروه، بدون هیچ دقتی عکس انداختم فقط برای یادگاری

 

 

ادامه نوشته

نوروز و سیستان وبلوچستان (فصل ششم)

  (آخر)

چهارشنبه 3/1

چابهار. صبح بیدار شدیم و وسایل رو جمع کردیم 

تصمیم گرفتیم یه سری هم به بازار بزنیم به منو صفورا آدرس میدن و میگن زنانه فروشی اون سمت خیابونه.   لباس بلوچی از هر رنگ، اصلان هم گرون نیست از اونجایی که ما خیلی پول داشتیم مجبور شدیم ماشین دوزش رو بخریم نه دست دوز، انواع سبزیجات و خوراکی های بلوچی و زیور آلات، این بازار توریستی نبود و تنها غریبه ها ما بودیم .

                

با چابهار خداحافظی میکنیم حرکت میکنیم به سمت روستای تیس (طیس) این روستا قدیمی ترین روستای منطقه چابهار هست و غارهایی در این منطقه داره به اسم غارهای سه گانه.

در دامنه کوه شهبازبند، حدود 25 متر بالاتر از سطح زمین دوغار طبیعی و یک غار مصنوعی در کنار هم قرار دارند. که در درون یکی از غارها که طبیعی و کوچک است، یک آرامگاه کوچک از گچ در عمق یک متری ازسطح غار وجود دارد که معبد بان مسیتی نام دارد در زبان بلوچی بان فرد صالح و خداپرست و مسیتی معبد و پرستشگاه خوانده می شود در دیوارهای داخلی نیز خطوط و علاماتی نقش شده که بیشتر شباهت به خط گرات و هندی دارد.

در حال مرمت کردن یکی از غارها هستند مثل اینکه میخوان ورودی رو پله بزنند. صفورا هم داره میره ببینه تهش چیه

برمیگردم پایین تقریبا تمام بچه های روستا اینجا جمعند.

عکس انداختن از این بچه ها لذت بخشه با یه شادی کودکانه ای روی کول هم می پریدند و بازی میکردند و دوست دارن تا ته دنیا ازشون عکس بندازم.

آقایی که برای مرمت اینجا اومده بود با این بچه ها خیلی خوبه و بچه هام دوسش دارن،هر روز بهشون بستنی میده بچه ها همه سر ساعتی خاص کنار این دیوار به صف می ایستند و منتظر بستنی می مونند ماهم به موقع رسیدیم و از این بستنی نصیب ما هم شد .

 

ادامه نوشته

نوروز و سیستان وبلوچستان (فصل پنجم)

   2/1

صبح از پاسگاه محیط بانی حرکت میکنیم سمت رودخانه باهوکلات برای دیدن زیستگاه گاندو (تمساح) اما موفق نمیشیم وارد منطقه حفاظت شده بشیم بر میگردیم و کنار باهوکلات قدم میزنیم،

قدم زدن کنار این رودخانه برام یه رویا هست چندین بار از خودم میپرسم من اینجام؟؟ خلوته وساکت و تقریبا دست نخورده خوشبختانه تمیزه و آشغالی دیده نمیشه.

سد پیشین رودخانه باهوکلات

در راه برگشت از رودخانه درختان موز رو بین راهمونه و برای اولین بار خوشه کامل موز رو لمس میکنم،

ادامه نوشته

نوروز و سیستان وبلوچستان (فصل چهارم)

 

29/12 یکشنبه :با تفتان و همه زیباییهاش  ساعت 5 صبح خداحافظی میکنیم، مقصد اصلیمون سراوان هست .

این تیرهای چراغ برق یکی از عنصرهای اصلی عکس های ما شده

دوباره راهی جاده شدیم و با کمی پرس و جو روستای گشت رو پیدا میکنیم و به دنبال تپه نمکی هستیم .

احساس میکنم برای مردم این منطقه یه کم عجیب که ما سراغ این تپه  رو میگیریم.


ادامه نوشته

نوروز و سیستان وبلوچستان (فصل سوم)

 

امروز جمعه 27 اسفند و آغاز پنجمین روز از سفر ما ساعت 6 صبح .... زاهدان را به مقصد تفتان پشت سر میزاریم  قبل از تفتان مکان هایی هست که باید دید.

طلوع زیبای روز چهارم

اولین شهر میرجاوه ..... چند کیلومتر با مرز پاکستان فاصله داریم دو تا ساختمون قدیمی هست که ازشون بازدید میکنیم.

ساختمان قدیمی گمرک میر جاوه،......... اینجا هیچ کس نیست و بسیار کثیفه انگار سال ها کسی اینجا پا نگذاشته

ساختمون بعدی شهربانی ..... درش بسته هست باید از پشت نرده ها عکس انداخت.

شهر آروم و ساکت میرجاوه رو پشت سر میزاریم و به سمت غاری به اسم لادیز حرکت میکنیم.

ادامه نوشته

نوروز و سیستان وبلوچستان (فصل دوم)

سیستان و بلوچستان 

فصل دوم

امروز: 12/26 پنجشنبه

ساعت 6 صبح از زابل بیرون میایم . باد شدید هنوز در حال وزیدنه 

اولین منطقه، کوه خواجه....کوهی مقدس در بین مردم با افسانه ها و داستان های بسیار.

قلعه ای زیبا روی دامنه این کوه ساخته شده .  

 

ادامه نوشته

نوروز و سیستان وبلوچستان (فصل اول)

سیستان و بلوچستان

درود بر همه دوستان بخصوص همسفرانم .
مدت زیادی از سفر من گذشته و به دلیل نداشتن سیستم و البته مشغله کاری نتونستم گزارش سفر را بنویسم.
من سفرم را فراموش نکردم.
یادم نرفته که 14 روز در کنار مردمان خونگرم این خطه از ایرانم روزگار گذراندم در کنار همسفرانم خاطرات زیبایی از هامون ، چاه نیمه، کوه پر ابهت خواجه، شهرهمیشه سوخته، زاهدان،غار زیبای لادیز،تمین و عبداله مهربانش، دامن مهربان تفتان و...... ساخته ام.
ننوشتن من دلیل بر کم اهمیت بودن سفرم نیست. سفری که با تمام وجود آرزو داشتم برم و همه تلاشم رو کردم .
و حداقل خیالم راحته که همسفرانم عشق بی نهایت مرا برای رفتن  به این سفر دیدند.

......................................................................................

و اما سفر من :

ببخشید یه نقشه خیلی خوب داشتم ولی نمیدونم چرا فایلش رو قبول نمیکرد مجبور شده اینو بزارم

فصل اول

امروز12/22  یکشنبه: هنوز معلوم نیست بتونم  مرخصی بگیرم استرس دارم و ناراحتم بچه ها فردا حرکت میکنند.

میخوام یه بار دیگه شانسم رو امتحان کنم ساعت 10 صبحه یه بار دیگه درخواست می دم .

 ساعت 4:10 بالاخره جواب میگیرم از خوشحالی بلند می خندم . با بچه ها تماس میگیرم من میاااااااااااااااااااااااااام

قرار رو هماهنگ میکنم فردا ساعت 12:30 میدان شهرک.

حس خوبی دارم  . یه عالمه کار و خرید دارم. همه این کارا تا ساعت 2 صبح طول میکشه.

امروز 12/23:

شرکت کارم زیاده خدا کنه بتونم همه رو تا ساعت 12 تموم کنم.

غرق کارم چشمم به ساعت افتاد اوه ساعت 12....... خداحافظی ......... 12:30 میدان شهرک ............ 15 قم.......بار بند (حکایتی طولانی)....... خرید..............19 بالاخره حرکت

باید تا صبح رانندگی کنیم تا  فردا به موقع  کرمان برسیم . شام الویه آوردم  با اعمال شاقه می خوریم تو ماشین، بیرون خیلی سرده.

امروز12/24:  اینجا کرمانه ساعت حدود 5 صبح تا قرارمون با همسفر بعدی چند ساعتی مونده پس وقت خوبیه برای خوابیدن

ساعت 8 دوراهی بم  کرمان یه خانمی اونجا ایستاده کوله هم داره آره خودشه صفورا ی نازنین .

حرکت ...... طبیعت کرمان زیباست.......

                           

  هنوز نمیدونم مقصدمون کجاست

ادامه نوشته

یک تیر و دو نشان

سپندارمذگان (29بهمن)  روز عشق ایرانی بر همه بانوان عاشق ایران زمین مبارک


............................................................................

کیجای عزیزم، همراه همه ی روزهای تلخ و شیرینم 2 ساله شد

خوب بزرگ شد

ممنونم از همه ی شما دوستان مهربانم که اگر نبودید کیجا هم نبود

ادامه نوشته

خلیج فارس (قسمت دوم)

خلیج فارس (قسمت دوم)

11/7 پنجشنبه  

صبح سريع صبحانه خورديم کوله ها رو برداشتيم و سوار دوچرخه ها شديم . ديگه بايد دوچرخه ها رو تحويل ميداديم و چون از برنامه جلو افتاده بوديم قشم هم به برنامه اضافه شد . سوار قايق شديم و سمت قشم حرکت کرديم دريا نا آروم بود لحظه قشنگی بود بچه آروم بودند و هر کی تو افکار خودش بود و به دريا نگاه ميکردند.

موقع سوار شدن قایق دیدمش اومده بود بدرقه از طرف خرچنگ های هرمز

خدا نگهدار هرمز زیبا

همون لحظه قايقی خودش رو به ما رسوند از قايقران ما پرسيد تو راه جنازه يا قايق خالی نديدی؟؟؟ فهميديم شب پيش دريا طوفانی بوده و دو نفر تو دريا غرق شدن همينجا عمق سختی زندگی اين مردمان برام روشن شد دريا گرچه خيلی زيباست اما گاهی خطرناک هم ميشه.

به قشم رسيديم کمی طول کشيد تا ماشين گرفتيم مهدی ساقی هم با آشنايی صحبت کرد تا کوله هامون رو تو خونش بزاريم اول رفتيم سمت خونه کوله ها رو گذاشتيم بعدم رفتيم سمت غار نمکی.

همونی که تو پست قبلی گفتم طبیعت اونقدر زیباست که تو ذهن جا نمیگیره

قشم خيلی بزرگتر از تصور من بود احساس ميکردم هر آن جزيره تموم ميشه و ما می افتيم تو آب طبيعت قشم مثل طبيعت هرمز برام عجيب و زيبا بود.

وقتی يه چيزی خيلی خوب باشه گاهی ازش ميترسم همين حس رو نسبت به طبيعت جنوب داشتم به قدری زيبا بود که برام ترسناک بود . فرم و مدل کوه ها که همه به شکل عمود فرسوده شده بودند جنس سنگ ها که اگر اشتباه نکنم همه رسوبی بودند .

  سوار شدن پشت تويوتا لذت بخش بود با اينکه کمی سر درد گرفتم ولی به ديدن طبيعت می ارزيد
رسيديم به غار نمکی از زيباييش هيچ چيز نميگم خودتون تو ادامه مطلب ببينيد.


ادامه نوشته