جنوب گردی قسمت دوم

ادامه پست قبلی 

 کیش، هندورابی،شیدور (مارو)، لاوان

بعد از دیدن طلوع دل انگیز کیش صبحانه خوردیم و رفتیم اسکله، چون از کیش قایق اجازه نداشت بیاد دنبالمون مجبور بودیم برگردیم بندرچارک از اونجا بندر چیروئه وازاونجا هندورابی

یکی از میدان های کیش

همین خیلی از تایم برنامه را گرفت سوار بر اتوبوس دریایی شدیم. توی اتوبوس  همه خواب بودند با کمترین صدای ممکن بازی کردیم

رسیدیم  بندر چارک  از بندر تاکسی گرفتیم به سمت بندر چیروئه .مسیر از کنار دریا بود و با وجود خستگی این مسیر به زیبایی سفر افزود .

آب انبار های بین راه

زمانی که جلو دونفره نشسته باشی و جای جم خوردن نداشته باشی خیلی سخته عکس انداختن


 

 

 

ادامه نوشته

جنوب گردی قسمت اول

کیش، هندورابی،شیدور (مارو)، لاوان

تاریخ تکرار شد مثل پارسال راهی جنوب میشم اینبار با کوله بار تجربه از سال گذشته و هیجانی برای تجربه های جذاب پیش رو

 

یکشنبه 13 آذر ساعت 1:15 ایستگاه راه آهن

قطار با تاخیر 2 ساعته حرکت کرد البته این تاخیر برای کسانی که جا موندن و فکر میکردن قطار 2 ساعت دیگه حرکت میکنه بد نبود. توی قطار دوستان زیادی رو دیدیم فکر کنم نصف طبیعت گردان تهرانی توی همین قطار بودن.

اینم غروب ترک خورده روز یکشنبه


ادامه گزارش را در ادامه مطلب می توانید بخونید


ادامه نوشته

شرح حال

حالمان بد نیست ,غم کم می خوریم
کم که نه ؛هر روز کم کم میخوریم


آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند


خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟!!


خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناه بودم و دارم زدند


دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست


عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام


بعد از این با بی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم


من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام؟


قفل غم بر درب مسلولم مزن
من خودم خوشباورم گولم مزن


من نمیگویم که با من یار باش
من نمیگویم مرا غمخوار باش


روزگارت باد شیرین؛شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش


آه ؛در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود


این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد


آسمان خالی ست از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان


کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام


گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود


هیچ کس اندوه ما را ندید
هر که با ما بود از ما می گریخت


چند روزی هست حالم دیدنی ست
حال من از این و آن پرسیدنی ست


گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم



حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:


ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم..

 شعر اگر اشتباه نکنم از حمید رجایی

و  تولدم مبارک