حالمان بد نیست ,غم کم می خوریم
کم که نه ؛هر روز کم کم میخوریم
آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟!!
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناه بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
بعد از این با بی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام؟
قفل غم بر درب مسلولم مزن
من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمیگویم که با من یار باش
من نمیگویم مرا غمخوار باش
روزگارت باد شیرین؛شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه ؛در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی ست از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس اندوه ما را ندید
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنی ست
حال من از این و آن پرسیدنی ست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم..
شعر اگر اشتباه نکنم از حمید رجایی
و تولدم مبارک
+ نوشته شده در دوشنبه ۵ دی ۱۳۹۰ ساعت 22:37 توسط کیجا
|