گذر از 40 روز
تا ایهامی نباشد و قضاوت را به عهده شما خواننده های محترم میگذارم
خودم نمیدانم محکوم به چه چیزی هستم شما بخوانید شاید فهمیدید

فردای روز حادثه ما با هلیکوپتر منتقل شدیم بیرجند توی مسیر با خودم میگفتم اشتباهه دروغه این همه امیر طالبی از کجا معلوم اینا درست بگن
تا رسیدیم بیرجند و با دیدن چهره آرش مودی تنم لرزید .... او واقعا رفته بود
روز مراسم خاکسپاری شرمنده خانواده آقای طالبی بودم احساس گناه میکردم که زنده و سالم هستم .
اما خانواده آقای طالبی قلبی داشتند اندازه آسمان بالای سرشان برای سلام با دستانی لرزان و چشمانی پر اشک جلو رفتم و چیزی شنیدم که تا عمر دارم فراموش نمیکنم. ( دستتون درد نکنه هر کاری ازتون بر اومد برای امیر انجام دادید)
دوست داشتم فریاد بزنم خدایا چقدر آرامش و صبر در وجود این انسانها وجود دارد
نمیدونم اگر من جای این بزرگواران بودم چه میکردم با همراهان عزیز از دست رفته ام.
حتما نمیتونستم ببینم سالمن شاید حتی به کار خدا هم شک میکردم
وقتی از بیرجند به تهران برگشتم از روزهای آینده میترسیدم چگونه بگذرونم چه کنم؟؟
روزها با گریه و شبها با کابوس (لحظه انفجار) میگذراندم
اما امروز 40 روز گذشته کابوس ها رفته گریه ها کمتر شده و آه از ته دل بیشتر
در آخر چیزی که از این ماجرا و از این روزها یاد گرفتم صبوریه صبوری از خانواده بزرگ طالبی صبوری از خود آقای طلبی
صبوری میکنم فقظ صبوری
کیجا، از سرزمین شمالی نیستم اما کیجا را دوست دارم