گزارش سفر به لوت شمالی وحادثه درگذشت مهندس سید امیر طالبی گل(مدیر عامل موسسه کاوشگران حیات وحش پارت)


 

لینک اصلی گزارش موسسه کاوشگران حیات وحش پارت

محیط زیست ایران یک محقق ، پژوهشگر ، فعال محیط زیست و عکاس حیات وحش را از دست داد .

این گزارش از زبان چند راوی حادثه نوشته شده است

 

(آرش مودی)

مثل همیشه برای یک کاوش چند روزه تصمیم بر این شد که به لوت شمالی برویم تا روی گونه های جانوری لوت کار کنیم. و سری هم به تنگه رتیل بزنیم تا گونه های جانوری آن را شناسایی کنیم . تنگه رتیل یکی از جاذبه های دیدنی لوت است که گویا بزرگ ترین تنگه کویر لوت هم محسوب میشود و به تازه گی دو تیم از بیرجند و کرمان به فاصله کمتر از ۲ ماه از آن دیدن کرده بودند. ۵ نفر از دوستان عکاس و طبیعتگرد  در تهران که علاقهمند بودن این تنگه زیبا را ببینند و آن را با دوربین های خود ثبت کنند نیز برای این برنامه اعلام آمادگی کردنند وبالاخره روز ۳ شنبه ۱۰ دی آماده حرکت شدیم . اتوبوس تهران – بیرجند دچار نقص فنی شد و دوستانمان تاخیر داشتند . ما به سمت شهر خوسف که در ۳۵ کیلومتری بیرجند هستش حرکت کردیم تا دوستانمان را در آنجا ملاقات کنیم. به خوسف رسیدیم و بعد از اطلاع دادن به نیروی انتظامی شهر خوسف و دوستانمان در سازمان هلال احمر بیرجند به سمت تیمی که تازه به خوسف رسیده بود ملحق شدیم.

 

اعضای تیم بیرجند

۱٫    مهندس سید امیر طالبی گل (مدیر عامل موسسه کاوشگران حیات وحش پارت . محقق  و عکاس حیات وحش)

۲٫      آرش مودی (رییس هیت مدیره موسسه کاوشگران حیات وحش پارت. فعال محیط زیست و عکاس حیات وحش)

۳٫      سید مهدی حسینی (عکاس و طبیعتگرد و کویر نورد)

 

اعضای گروه از تهران

۱٫        اصغر بیات (عکاس و طبیعتگرد)

۲٫       علی چراغی (عکاس و طبیعتگرد)

۳٫       فرزانه عابدنیا (عکاس و طبیعتگرد)

۴٫       مریم سرابی (عکاس و طبیعتگرد)

۵٫       نیما افشاری (عکاس و طبیعتگرد)

 

    روز اول (۱۰/۱۰/۱۳۹۲)

 (فرزانه عابدنیا )

پس از سلام و احوال پرسی و چیدن تجهیزات در خودرو ها ، برنامه را در حدود ساعت ۱۳:۳۰ آغاز کردیم و  با ۲ دستگاه خودرو وارد بیابان لوت شمالی شدیم.

۱٫        لندرور وانت به رانندگی امیر طالبی و همراهی آرش مودی و فرزانه عابدنیا

۲٫       پاترول ۵ درب به رانندگی سید مهدی حسینی و با همراهی اصغر بیات، علی چراغی، مریم سرابی و نیما افشاری

 حدوداً ۲۰ کیلومتر جاده آسفالته از خوسف بسمت جنوب غربی رو طی کردیم تا جاده خاکی که ظاهراً کوبیده شده بود شروع شد و ما عملاً وارد لوت شدیم.

حدود ساعت ۱۴:۴۰ دقیقه به آبگرم لوت رسیدیم که از دور یک تک درخت بر فراز بلندی خود نمایی میکرد. پس از توضیحات امیر طالبی در ارتباط با آبگرم مسیر خود را ادامه دادیم.

در چند نقطه از مناظر بی­بدیل لوت کوه نایبندان، کوه اسفندیار و … عکس گرفتیم و به مسیر ادامه دادیم.

با توجه به طول کوتاه روز در این فصل و غروب خورشید و کاهش سریع حرارت در حدود ساعت ۱۷:۰۰ به پیشنهاد سرپرست گروه در محلی کمپ زدیم و از ماشین بعنوان سپر حفاظتی در برابر بادهای کویری استفاده کردیم.

با توجه به خستگی گروه شام خوردیم و کنار آتش از توضیحات آقای طالبی در مورد حیات وحش منطقه وضعیت هوبره، یوز ایرانی، خرس سیاه، زاغ بور و … صحبت کردیم و از دغدغه­های ایشان در مورد محیط زیست و حیات وحش منطقه شنیدیم.

با توجه سوز بسیار زیاد منطقه تقریباً خیلی زود خوابیدیم.

 

       روز دوم (۱۱/۱۰/۱۳۹۲)

 (علی چراغی)

صبح بلند شدیم و بعد از عکاسی از طلوع منحصر بفرد کویری، صبحانه خوردیم و کمپ را جمع کردیم.

حدود ساعت ۸:۳۰ حرکت کردیم و بسمت جنوب ادامه مسیر دادیم. در طول مسیر توجه امیر طالبی به چند لانه کوچک که  گویا زیستگاه یک جونده کوچک بود جلب شد و بعد از عکاسی و توضیحاتش در باره این جونده به مسیرخود ادامه دادیم.

در طول مسیر خودروی دیگری در کویر نظر ما را بخود جلب کرد که در سمت شرق و بموازات ما بسمت جنوب در حرکت بود. پس از چند دقیقه به آنها رسیدیم و طبق گفته خودشان از معدن­داران منطقه بودند. پس از چند دقیقه صحبت از آنها جدا شدیم و به جنوب ادامه مسیر دادیم.

مناظر محسور کننده لوت ما را با خود به دوردست­ها میبرد و ثبت این لحظات تنها خواسته ما بود.

سپس از شمال به تنگه­ای وارد شدیم که ابتدا به مسیر عبور آب (کال) می­مانست و با پیچ و خم فراوان بسمت جنوب در امتداد بود. اما هرچه جلوتر رفتیم عرض و ارتفاع بیشتری میگرفت و بصورت تنگه­ای با دیواره های بلند درآمد که کاملاً مشخص بود مسیر عبور آب نیست و طبق گفته یکی از دوستان محلی، این شکست و ایجاد تنگه، ناشی از گسل­های منطقه می باشد. حدود ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه در داخل این تنگه به سه راهی رسیدیم که در سمت راست ما ورودی “تنگه رُتِیل” قرار داشت که بسمت شرق امتداد پیدا می­کرد.

تنگه­ای باریک و هزار پیچ که مثل ماری آرام با خط و خال­های زیبا خفته بود. دیواره­هایی بلند با بیش از ۲۵ متر ارتفاع در بعضی نقاط و تنگ، بگونه­ای که فشار دیواره­ها رو میشد احساس نمود. تنگه چاهکوه قشم در ذهنمان تداعی میشد با این فرق که بجای سنگ­های برش خورده،در دیواره­ها با انبوهی از لایه­ها بسیار متراکم شده شن و خاک در دیواره­ها مواجه بودیم.

ورودی تقریباً عریض بود اما میتوانستیم ببینیم که در بخش­های از مسیر فقط به اندازه عبور یک خودرو عرض وجود دارد.

امیر طالبی ایستاد و همگی پیاده شدیم.

امیر گفت: “بعلت امکان ریزش دیواره­ها بهتر است وارد نشویم و در همین مکان، ورودی تنگه که هم محیط مسطح است و می­توان بدور از دیواره­های چادر زد، کمپ کنیم، سپس پیاده برای بازدید از تنگه وارد تنگه شویم.”

همگی شروع کردیم به عکس گرفتن از این پدیده بسیار زیبا و محو تماشای آن شدیم.

آرش مودی جلوتر از بقیه وارد تنگه شد تا قبل از آنکه حضور ما کادرهای زیبای او را خراب کند چند عکس از تنگه بگیرد.

در گیر دار گرفتن عکس تکی بودیم که ناگهان

امیر سوار ماشین شد و گفت: “برویم جلوتر”

بدون آنکه سرنشینان ماشین خود که شامل آرش مودی و فرزانه عابدنیا بودند، را سوار نماید حرکت نمود.

در فاصله­ای حدود ۳۰۰ متر از ابتدای سه راهی، قطعه­ای بزرگ از خاک­های بهم فشرده بسان توده­ای سنگی مسیر را به دو بخش تقسیم نموده بود.

مسیر سمت راست باریک تر بود بگونه­ای که یک خودرو بسختی از آن عبور مینمود و مسیر سمت چپی فراختر

قاعدتاً مسیر سمت چپ برای عبور خودروها بهتر بود، اما توده­ای دیگر همانند توده قبلی ولی بسیار کوچکتر مسیر سمت چپی را نیز مسدود نموده بود و امکان عبور ماشین از آن میسر نبود.

پس امیر طالبی چاره­ای جز انتخاب مسیر سمت راستی نداشت و وارد آن شد.

که ناگهان انفجاری مهیبی رخ داد و جلوی ماشین امیر را بلند کرد و سمت دیگر انداخت. دودی غلیظ دره را فرا گرفت و بارانی از شن و سنگ ریزه و قطعات خودرو باریدن گرفت.

شوکی چند ثانیه­ای همه را فراگرفته بود و باور نمیکردیم. (ساعت ۲:۵۳)

 

(آرش مودی)

ماشین امیر به ۱۰ متری من رسید خواستم که برگردم تا از امیر عکسی بگیرم که با صدای مهیب و موجی که من را پرت کرد دچار شک شدم. قبل از پرت شدن و همزمان با شنیدن صدای بلند انفجار برای لحظه ای بلند شدن جلوی ماشین امیر را دیدم که در دود سیاهی گم شد. روی زمین افتاده بودم گوش هایم برای ثانیه هایی چیزی را نمی شنید و بارانی از شن و سنگ برویم باریدن گرفت قطعات بزرگ و کوچیک  ماشین را  تا ثانیه ها بعد می شد در آسمان دید که بزمین می باریدند . تکه ای بزرگ از موتور ماشین کمی آنطرف به زمین افتاد و با برخورد یک تیکه از لاستیک ماشین به سینه ان تازه متوجه ماجرا شدم . شروع به فریاد زدن کردم چیزی دیده نمی شد همه جا سیاه شده بود و هنوز شن . سنگ میبارید بلند شدم فریاد می زدم .فک می کردم دوتا تلفات داریم کم کم دود سیاه  کنار رفت تا من ماشین امیر را ببینم . و چیزی را دیدم که برای همیشه در ذهنم هک شد.

 

(علی چراغی)

بطور ناخودآگاه همه بسمت ماشین هجوم آوردند و من با فریادی بلندگفتم: “هیچکس حرکت نکند و همه بایستید.”

ترس از مین­های دیگر باعث شد تا از نزدیک شدن افراد جلوگیری کنم.

بسیار آرام و با ترس فراوان و فقط از روی رد لاستیک ماشین به خودرو نزدیک شدم که صدای فریاد آرش مودی را شنیدم

لحظه­ای فکر کردم او نیز داخل ماشین بوده و آسیب دیده است. هیچ چیز نمیتوانستم ببینم فقط دود بود و بوی جهنمی و زنگ صدای انفجار که هنوز توی گوشم بود.

با صدای بلند پرسیدم: “خوبی آرش؟” (یا یه چیزی با همین مزمون)

و او گفت: “خوبم”

به بچه­ها گفتم فقط روی رد لاستیک حرکت کنید و سریعاً با امداد تماس بگیرند.

و خودم به ماشین نزدیک شدم.

ماشین که در داخل تنگه بسمت شرق در حرکت بوده دقیقاً در کنار توده انبوه شنی که تقسیم کننده مسیر بود، در جهت شمال چرخیده و جلوی ماشین روی شیب کنار دیواره تنگه قرار گفته بود.

در اثر انفجار، بین پشت ماشین و توده انبوه شنی حفره­ای بزرگ ایجاد شده بود.

ناله امیر رو شنیدیم، بسیار دردآور و غیر قابل توصیف بود

از روی آن توده فشره بسمت دیگر ماشین (سمت راننده) که رو به غرب بود رفتم. درب سمت راننده باز شد و امیر سعی میکرد از ماشین پیاده شود تمام صورتش را دود سیاه گرفته بود. روی شیب کنار دیواره نشست، داشت تعادلش را از دست می­داد که لبه درب ماشین را گرفت و من رسیدم و زیر کتفش را گرفتم تا نیفتد.

آرش که جلوتر از ما بود برگشته بود و سید مهدی، نیما و آقای بیات هم آمده بودند.

به خانمها گفتم جلو نیایند و فقط ماشین دوم، که پاترول سید مهدی بود، را کاملاً خالی کنند.

با کمک هم امیر را روی یک سطح صاف خواباندیم و کیف کمک­های اولیه را آوردیم اما کار چندانی نمیشد کرد بجز بستن پاها از زانو جهت جلوگیری از خونریزی بیشتر

همه بچه ها سعی در برقراری تماس داشتند اما موبایل­ها آنتن نداشتند. یک لحظه به ذهنم رسید ما حداقل ۲۰ تا ۲۵ متر پایین تر از سطح زمین هستیم. با تمام توانم دویدم و سر سه راهی، از دیواره شرقی تنگه اصلی بالا کشیدم تا بسطح زمین رسیدم خبری از آنتن نبود و حتی برقراری تماس اضطرای S.O.S هم مقدور نبود.

برگشتم و سعی کردیم با پتوی برانکادری درست کنیم و بکمک هم امیر را داخل پاترول بردیم.

دوباره سریعاً با نیما برگشتیم پیش ماشین. بنزین­های یدکی توی قسمت عقب لندرور بود که درب بالایی آن باز نمیشد، پس درب پایینی که داخل حفره قرار داشت را با زحمت فراوان باز کردیم و ۴ ظرف ۲۰ لیتری بنزین­ها ذخیره را خارج کرده و بهمراه نقشه­های داخل ماشین امیر برداشتیم و بسمت ماشین سید مهدی حرکت کردیم.

قرار گذاشتیم که سید مهدی بعلت راننده و آشنا با منطقه، آرش بعلت آشنایی با منطقه و همچنین آقای بیات، مصدوم را انتقال دهند.

و من و نیما به اتفاق دو همراه دیگر در آنجا بمانیم.

مختصات جغرافیایی منطقه­ای را که قرار داشتیم را روی کاغذ نوشتم و داخل جیب آقای بیات گذاشتم و گفتم به تیم امداد بدهد.

دقیقاً نمیدانم چه ساعتی اما فکر میکنم ۱۵:۱۵ تا ۱۵:۳۰ بود که سید مهدی حرکت کرد و با بچه­ها مصدوم را منتقل کردند.

 

بچه­ها رفتند و ما ماندیم

 (آرش مودی)

سید مهدی حسینی پشت فرمان نشست  و آقای بیات هم سمت شاگرد . من پشت ماشین کنار امیر که کف ماشین خوابیده بود نشستم امیر ناله میکرد دستش را گرفتم باهاش صحبت می کردم ماشین روی رد قبلی خودش حرکت کرد . لحظات سنگین و دردآوری بود. امیر طالبی  عزیز ترین دوست و استاد من نیاز به کمک داشت . یک کیسه خواب را باز کردم و زیر سر امیر گذاشتم تا حرکت ماشین آسیب بیشتری به امیر نزند. دستاش توی دستام بود. امیر میگفت :واستید . واستید. گفتم امیر باید هرچه زودتر به جایی برسیم . اما امیر حرف خودش را می زد. به جلو نگاه می کردم راه زیادی داشتیم تا خودمان را به نزدیک ترین جا برسانیم . زمان دیر می گذشت .سید مهدی با سرعت به راهش ادامه می داد . امیر دائم خون تف می کرد . ازش می پرسیدم درد داری ؟ سرش تکان داد که نه باز پرسیدم کجات درد می کنه . جوابی نداد  و بعد دوباره گفت آرش واستا. واستا. با رها در طول مسیر این را تکرار می کرد .دوساعت گذشت .تازه متوجه شدم که ما هیچ امکانانی جز بنزین برنداشتیم . نه آبی نه لباس گرمی و نه غذایی .از خودم پرسیدم اگر گم شویم چی ؟؟ بچه هایی که اونجا تنها هستند چه می کنند . هم برای امیر نگران بودم و هم برای بچه هایی که انگار تو میدانی از مین گیر کرده اند.

سید مهدی حسینی دائم به جی پی اس نگاه می کرد تا راه را گم نکند. آقای بیات هم نگاهش به دنبال آنتن به گوشی موبایل دوخته شده بود. نقشه را باز کردم تا موقعیت خودمان را پیدا کنیم .سید گفت میریم معدن قلعه زری . اونجا اورژانس هست.  هوا تاریک شده بود . امیر  بازوی من را گرفته بود وفشار می داد دائم باهاش حرف میزدم تا وضعیتش را چک کنم . حرکات دستش زیاد شده بود دستشو تودستام گرفتم دقایقی گذشت .امیر آرام شد. بعد مدتی احساس کردم دستاش سرد شده صداش کردم اینبار دیگه جواب نداد دوباره صداش زدم اما امیر جواب نمی داد. چراغ سقف ماشین را روشن کردم.چشمان امیر به سقف خیره شده بود. بلند بلند صداش می زدم. بغض تمام وجودم را گرفت . سید مهدی را صدا کردم . سید ماشین را نگاه داشت و به عقب ماشین آمد . امیر آروم  شده بود من رفتم پشت فرمان نشستم و سید شروع کرد به ماساژ قلبی و تنفس دهان به دهان . اشک تمام چشمانم را گرفته بود و بزور جلوی خودمو میدیدم . توی یک جاده خاکی افتاده بودیم . آقای بیات هم به عقب ماشین رفته بود تا به سید مهدی کمک کند. دقایقی بعد سید گفت آروم برو . حس کردم که امیر تمام کرده بود و سید به من نمی گفت . به قلعه زری رسیدیم و جلوی درمانگاه ایستادم و امیر را به داخل درمانگاه بردیم . اما دیگر بی فایده بود امیر خیلی قبلتر ابدی شده بود. با اینکه  دکتر مرگ را تائید کرده بود اما سید مهدی  به ماساژ قلبی و تنفس دهان به دهان ادامه میداد ۳۰ دقیقه به این کار ادامه داد و اشک می ریخت . هیچکدام باور نمی کردیم امیر دیگر برای همیشه از پیش ما رفته است. حالم خوب نبود .نیروی انتظامی هم به درمانگاه امده بود و از ما سئوالاتی می پرسیدن که یادم نمی آید .با این حال مامور شدم تا پیکر بی جان امیر را به بیرجند برسانم . سید مهدی و آقای بیات برای کمک به بچه ها که حالا تنها تو منطقه گیر کرده بودن آنجا ماندن و من و امیر مثل همیشه یک سفر دیگر را به مقصد بیرجند به پایان رساندیم . در طول مسیر چهره  خون آلود امیر لحظه ای از جلوی چشمم دور نشد.

 

(سید مهدی حسینی)

پس از حضور در  پاسگاه و صورتجلسه. پیکر بی جان امیر را با هماهنگی و لطف دکتر رنجبر مدیر عامل معدن قلعه زری به بیرجند فرستادیم . آرش نیز حال مساعدی نداشت  با امیر راهیش کردم و با آقای عیلکی نژاد در بیرجند هماهنگ کردم تا اورا به محض رسیدن یاری کنند

با نیروی انتظامی در رابطه با دوستانی که در منطقه به جا گذاشته ایم گفتگو و بحث میکنم . آنها معتقدند که امشب نمیشود و مرا با وعده ۵ صبح فردا راضی میکنند . . من و آقای بیات وارد چرخه بازجویی میشویم.

 

(علی چراغی)

شوکه شده بودیم و این اتفاق را باور نمیکردیم، تازه داشتیم درک میکردیم چه فاجعۀ وحشتناکی رخ داده است. چند دقیقه­ای گریستیم تا توانستیم دوباره بر خود مسلط شویم.

با نیما سراغ ماشین رفتیم تا وسایل رو تخلیه کنیم.

رادیاتور ماشین چند ده متر بالاتر افتاده بود، باتری یک سمت و در گوشه ای دیگر

تا ارتفاع ۱۵-۲۰ متری و شعاع بسیار وسیعی قطعات ماشین رو میشد دید.

می­تونستم ببینم که از سمت راننده تقریباً چیزی باقی نمونده و صفحه زیر کاملاً از بین رفته و رینگ و لاستیک سمت راننده اصلاً وجود خارجی ندارند.

با درد سر بسیار زیاد تونستیم تجهیزات رو خارج کنیم و طی حدود ۲۰ بار رفت و آمد کلیه تجهیزات باقی مانده رو به اول سه راهی انتقال دادیم.

آب گذاشتم جوش بیاد چایی درست کردم تا بتونیم آرامش بدست بیآوریم و تمرکز کنیم.

تا کمی آروم تر بشن. سکوتی مرگ آور بر ما حاکم شده بود. سعی میکردم حرف بزنم اما خیلی سخت بود.

هر جوری بود چادر زدیم و من یه شام درست کردم و خوریم.

هوا تاریک شده بود، وسایل رو مرتب کردم و جلوی درب ورودی چادر یه سد کوچیک با وسایل خودمون درست کردم و رفتیم داخل چادر.

همه ما سعی میکردیم حرف بزنیم اما نمیشد و نهایتاً سکوتی سنگین حاکم میشد.

هر چی زمان میگذشت سکوتی سنگین کویر ما رو در خود میکشد و وهمی عجیب ما رو فرا میگرفت. صدای پا، خش خش، صدای نفس و هزاران صدای دیگر را میشنیدم.

ناچاراً از چادر خارج شدم، چیزی جز تاریکی نبود و ناگهان درخشش دو تا چشم کوچک

روباه شنی با بوی غذا به ما نزدیک شده بود و اطراف چادر جستجو میکرد و بو میکشید.

امیر بهترین متخصص حیات وحش منطقه بود و من شب گذشته از امیر پرسیده بودم: چه حیواناتی (شایدم پستانداران) در منطقه وجود دارند؟، که امیر گفت: تقریباً هیچ چیز بجز روباه شنی !

برگشتم توی چادر اما وهم کویر بود و تا صبح همه بیدار بودیم

صدای شکست در دیواره­ها رو بوضوح میشنیدیم و دوباره همان صدایهای پا و نفس و خش خش و …

منتظر نور صبح بودیم اما ظاهراً این بلندترین شب زندگی بود که تموم نمیشد و سیاهیش پابرجا بود. بدترین چیز برای ما بیخبری بود. آیا بچه­­ها رسیدن؟ امیر در چه وضعیتی هست؟ آیا اصلاً تونستن در تاریکی راه رو پیداکنن؟ گم نشدن؟

 

      روز سوم (۱۲/۱۰/۱۳۹۲)

 

بالاخره خورشید طلوع کرد و شب جهنمی پایان یافت. (زهی خیال باطل – بعداً فهمیدم این طلوع، شروع جهنم بوده است)

از چادر اومدیم بیرون و صبحانه­ای درست کردم و با هم خوردیم.

به بچه­ها پیشنهاد دادم بریم بالای دیواره شرقی تا هم مسیر ورودی تنگه رو بهتر ببینیم و هم از نور خورشید گرم بشیم.

رفتیم بالا و نشستیم از روی نقشه و gps محل خودمون و نزدیکترین آبادی­ها و راه­ها دسترسی رو بررسی کردیم و همچنین پیش­بینی و برنامه ریزی کردیم که اگر امداد نیامد، برای فردا چه باید کرد.

سپس من حرکت کردم و حدود ۱ ساعت (۴ کیلومتر) از بچه­ها دور شدم تا هم منطقه رو بیشتر بشناسم و بررسی کنم و هم برای فردا مسیر مشخص کنم (اگر از امداد خبری نشد) و هم شاید آنتن برای موبایل برای پیام اضطراری

متأسفانه هیچ ارتباط تلفنی حتی S.O.S از منطقه امکان پذیر نبود.

حدوداً ساعت ۱۳:۰۰ برگشتم، به نزدیک بچه­ها که رسیدم، دیدم در حال علامت دادن هستند و ناگهان متوجه هلی­کوپتر ناجا شدم که داشت بالای سر بچه­ها میچرخید و بعد از چند بار دور زدن نهایتاً در همون منطقه نزدیک بچه­ها بزمین نشست.

هلی­کوپتر ظاهراً از تهران اعزام شده بود و بهمراه دو نفر از افسران ارشد یگان تکاوری کرمان برای امداد اومده بودند.

اولین سوال حال امیر بود که آنها اظهار بی­اطلاعی کردند. آنها را به محل حادثه هدایت کردم تا وضعیت رو ببینند.

به فاصله کمی هلی­کوپتر دوم در منطقه بزمین نشست و سردار فرماندهی محترم انتظامی استان خراسان جنوبی شخصاً در منطقه حضور پیدا کردند.

سوال اول از ایشون هم حال امیر بود.

که متأسفانه ایشون اطلاع داند که “سید امیر طالبی گل” این بزرگ­مرد کویر و طبیعت، این بزرگ مرد بی­ادعا، اسطورۀ اخلاق، عاشق ایران، عاشق محیط زیست و حیات وحش به دیدار حق شتافته است.

ضربه­ای مهلک بود، هرکدوم از بچه­ها در گوشه­ای زاری میکردند، اصلاً قادر به کنترل خودم نبودم چه برسد به کمک دوستام. نمیدونم چقدر طول کشید تا تونستم خودم رو پیدا کنم.

با فاصله­ای اندک چند دستگاه خودرو از یگان تکاوری کرمان و یگان تکاوری ده­سلم به ما رسیدند.

پس از صحبت با سردار فرماندهی محترم، خانم­های تیم با هلی­کوپتر از منطقه به بیرجند منتقل شدند و من و نیما بهمراه فرمانده محترم و پرکار یگان تکاوری ده­سلم با خودروهای نیروی انتظامی منطقه رو ترک کردیم.

 (سید مهدی حسینی)

شب از نیمه میگذرد و میروند . فکر و خیال دوستانمان  لحظه ای آراممان نمیکند به پیش ماشین می رویم و خودرو را برای فردا آماده می کنیم . روز فرا میرسد و اما از یگان خبری نیست حوالی ۶:۳۰ دو دستگاه می آیند  اما ظاهرا منتظرند تا تیم دیگری بیاید .این انتظار با تماسهای مکرر ادامه می یابد و بالاخره در ساعت ۱۲:۳۰ دستور حرکت می دهند .با ۱۰ یا ۱۲ خودرو یگان تکاوری خراسان جنوبی  به سمت تنگه به راه میوفتیم. در فاصله ۱۷ کیلومتری تنگه که میرسیم دستور توقف می دهند . ظاهرا یگان دهسلم به منطقه رسیده است و در حال انتقال دوستانمان هستند . از آنها می خواهم تا اینک که فاصله چندانی نداریم بدانجا روم و خود آنها را حمل کنم اما موافقت نمیشود به ناچار اما با اطمینان از امداد به دوستانم به سمت قلعه زری برمی گردم .دوستمان صائب صباغ  نیز برای کمک از بیرجند به منطقه آمده است . از او میخواهم تا به دهسلم برود و نیما و علی را به بیرجند انتقال دهد و خود نیز به همراه آقای بیات و خودروی امداد هلال احمر به سمت بیرجند بر میگردیم

(در این گزارش به دلایل امنیتی اسم فرماندهان و پرسنل خستگی­ناپذیر ناجا حذف شده است که جا دارد از تمامی پرسنل و سردار فرماندهی محترم ناجا در استان خراسان جنوبی بعلت حضور در منطقه و امداد به سایر نفرات قدردانی نمایم.)

صعود قله دونا ارتفاع 3612

تاریخ اجرا برنامه 10 آبان 1391

روز جمعه به همراه  32 نفر از اعضای گروه تهران که من در این برنامه مهمانشون بودم راهی جاده چالوس شدیم .



به علت تاخیر راننده اتوبوس برنامه 1 ساعت به تعویق افتاد و ما حدود ساعت 8:30 به پل زنگوله رسیدیم توقفی کوتاه برای صبحانه داشتیم و دوباره حرکت کردیم به سمت روستای دونا .
 

ادامه نوشته

خط الرئس فیلبند به الیمستان

تاریخ اجرا برنامه:

4و 5 آبان 91


و ما بعد از گذشت یک سال دوباره راهی فیلبند بهشتی در سرزمین مازندران می شویم.
 
 

روز پنجشنبه ساعت 11 صبح از میدان ونک به همراه دوستان خوب راهی روستای سنگ چال می شویم . برای رسیدن به روستا به جاده هراز وارد و بعد از گذشتن از تونل ها وارد منطقه ای به نام چلاو می شویم


 
گزارش کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

صعود قله علم کوه

علم کوه

۵ و ۶ مرداد ۹۱

روز پنجشنبه به همراه ۴ نفر از تهران حرکت آغاز کردیم به سمت  مرزن آباد و از آنجا به کلاردشت

علم کوه - کیجا

بعد از کلاردشت به سمت رودبارک و ونداربن، در پناهگاه ونداربن ناهاری خوردیم و ماشین گرفتیم بریم تا تنگه گلو

علم کوه - کیجا

بین راه آقایی به ما رسید بسیار پریشان حال و از ما خواست که ماشین رو در اختیارش قرار بدیم تا برای دوستانش که دچار حادثه شده بودند کمک بیاره، ماشین رو بهشون دادیم و در دل دعا کردیم اتفاق بدی نیفتاده باشه. پیاده از گوشه مسیر راه رو ادامه دادیم بین راه سوار بر ماشین گروهی کوهنورد دیگر خودمون رو به تنگه گلو رسانیدم.

ادامه نوشته

تلاشی برای صعود دماوند

 روز سه شنبه ۱۳ تیر ماه با مهدی حسینی (هزاری) صحبت میکردم گقت تهرانم و طی این تماس تلفنی قراری گذاشتیم تا بعد از ماه ها دیداری تازه کنیم .

به بهانه خرید رفتیم منیریه که هزاری عزیز به من گفت میای دماوند؟

که من دقیقا چهرم همینجوری شد   گفتم من؟؟؟؟ خیلی راحت گفت: آره تو

گفتم: من کجا و دماوند کجا هیچ تمرینی ندارم و تازه هم هوا هم نیستم به خیال خودم بهانه ها منطقی هست و الان سید میگه راست میگی تو نمیتونی بیای

اما این نشد از سید اسرار و از من انکار 

میگفت : هم هوا نیستی یه روز زودتر میریم مشکل حل میشه و .....

خلاصه با همه این حرفا راضی شدم یعنی راضیم کرد که برم و منم به شرط اینکه برای صعودش مزاحمت ایجاد نکنم رفتم

دماوند غربی - کیجا

 

ادامه نوشته

پیمایش دره شیطان

دره شیطان

تاریخ برنامه اول اردیبهشت ۹۱

دره شیطان دره ای نسبتا کوچک  که از  روستای وشنوه قم شروع و به روستای یحیی آباد کاشان ختم می شود

        دره شیطان - کیجا

ابتدای مسیر و درختانی که خیلی از بیداریشون نگذشته بود

دره شیطان - کیجا

قدم های آغازین قبل از دره 

ادامه نوشته

قله و جنگل شاه پیل کوه

امروز اول مرداد به ناگاه قلم از دستم افتاد .  درگذشت لیلا تکانم داد، منتظر خبر برگشتش از قله گاشربورم بودم. اما ..........  مرگ همین نزدیکیست. درگذشت این کوهنورد بزرگ را به جامه کوهنوردی ایران تسلیت میگم

شاه پیل کوه

یا به قول آرزو شاه سیخ کوه

تاریخ برنامه 7/ اردیبهشت

چهارشنبه ساعت 5/10 از شرکت اومدم بیرون محمد بین راه منتظر منه که با هم بریم تا دوراهی کرج چالوس پدرم لطف میکنن و ما رو میرسونن و چون من دیر رسیدم بازهم جریمه میشم

واین سریمه جنگین باعث یه شام خوشمزه در رستوران کسری شد

از جاده چالوس تابلو داره روستای میچلار. هوا کاملا مه گرفته بود جاده باریک و کمی ترسناک

از روستای میچلار رفتیم روستای پنجک و از اونجا هم روستای آشیر .

دنبال جای خواب میگشتیم یه خونه چراغش روشن بود مهدی رفت بپرسه جای خواب کجاست که صاحب خونه مارو دعوت کرد بریم خونشون . ما هم از اونجایی که ناراحت نشه رفتیم خونه، دایی یحیی برامون پونه دم کرد خوردیم و خوابیدیم.

پنجشنبه 6 صبح از خواب بیدار شدیم. حرکت کردیم اول مسیر از جنگل شروع میشه پاکوبی مشخص داره.

این قسمت توضیحاتی نداره فقط باید نگاه کنید

حیاط خونه دایی یحیی

 شروع حرکت
ادامه نوشته

آبشار شکرآب

 

همیشه به این فکر میکردم که چی میشد اگر یه گروهی پیدا کنم همه هم محلی، اونوقت میشد که وقتی کار دارم و فرصت برنامه طولانی ندارم یه برنامه نیم روزه بزاریم و مجبور نباشم تنها برم

تا اینکه شنبه گذشته بود پدرم دفتر تلفن قدیمیشون رو نگاه میکردند و دنبال شماره ای میگشتند

یه دفعه گفتند: ا من شماره آقای بختیاری رو دارم اینجا

گفتم :آقای بختیار کیه

گفت: با هم همکار بودیم آقا بختیار کوهنورده (من گوشام تیز تر شد) گفتم جدی الانم کوهنوردی میکنن؟ گفتند: آره میرن گفتم خوب یه زنگ بزنید به این رفیق قدیمی حالش رو بپرسید بعدم گوشی رو بدید به من

همین اتفاق هم افتاد بعد از صحبت کردن قرار شد جمعه باهاشون برم

جمعه ساعت 5:15 صبح قرار گذاشتیم و جالب اینکه خونشون نزدیک ما هست بقیه اعضای گروه هم آمدند و جالب تر همه هم محلی بودند

گروه پیرمردها، البته 3 نفر جوانتر بودند و مسن ترینشون حدود 80 سال داشتند.

برنامه نیم روزه بود آبشار شکرآب


این جمع برام خیلی جالب بود نکته مهم این که : تجربه ثابت کرده تو هر گروهی که باشی چه جوان چه پیر سر خوراکی دعوا میکنند و از دست هم میقاپن مثل اینکه این خصلت تو ذات کوهنورد و طبیعت گرد هست

امسال بالاخره برف دیدم برف که نه یخ، مسیر یخ زده بود جاهایی برف نرم بود ولی اکثر مسیر یخ بود آبشار یخ زده خیلی قشنگه .

تابستان گروه نشاط  این آبشار رو اومده بودند که من به دلیل مهمان نوازی نتونستم برم و الان رفتم

اینم عکس ها (تو ادامه مطلب) 

 ماندلا تو کامنت نوشت منم گذاشتم اینجا

 من آدرس آبشار رابه نقل از وب دوست ارزشمندم محمد گائینی اینجا مینویسم تا دوستاني كه مايل به رفتن به آهارند وآبشار بتوانندبه آنجا بروند 
مسیر دسترسی به روستای آهار: تهران - جاده لشگرک به سمت فشم - حاجی آباد - اوشان - روستای آهار كه تا خود روستا جاده آسفالته مناسب فراهم می باشد... (باكسب اجازه ازمحمد گائيني )

ادامه نوشته

قله اسپیلت

قله اسپیلت با بلندای 3100 متر

به جرئت میگم این برنامه بهترین برنامه ای بود که در طول این مدت داشتم از همه لحاظ به خصوص حال خودم که خیلی خوب بودم.

از جمشیدیه حرکت کردیم و وقتی راه افتادیم فهمیدم که دوربینم رو جا گذاشتم آه از نهادم بلند شد تمام عکس هایی که میزارم اینجا از هنگامه بکایی و مریم رضایی دوستان و همنوردان عزییزم گرفتم. و از همینجا ازشون سپاس گذاری میکنم.

خلاصه حرکت کردیم هوا بسیار عالی بود. رفتیم تا حسابی گرسنه شدیم و صبحانه خوردیم صبحانمون این بود

تخم مرغ با نون

بعد از صبحانه حرکت کردیم داشتیم میرفتیم بالا صدایی شنیدم بعد از چندین لحظه گشتن دارکوبی رو دیدم که با تمام قدرت به درخت می کوفت  انگار از چیزی نگران بود یاد سالها پیش افتادم 5 یا 6 سالم بود که برای اولین بار دارکوب رو دیدم.

بین راه جوی آب زلال و خنکی بود و مدام ازش آب میخوردیم . (2 هفته بعد که خودم تنها این مسیر رو رفتم فهمیدم این آب اصلا خوردن نبوده. تاحالا که اتفاقی برای کسی نیوفتاده)

به مقبره شهدای گمنام رسیدم، جایی که هر روز صبح میخوام برم سر کار میبینمش درست روبه روی اتوبانی که من رد میشم.

شیشه هارو پر کردیم و رفتیم سمت پناهگاه


ساختمان استوانه پناهگاه

پناهگاه اندکی استراحت کردیم و بعد دوباره حرکت بین راه مردی رو دیدیم با 2 قاطر که یکی از قاطرها نمیخواست همراه مرد بره و مدام فرار میکرد مرد هم با تمام قدرتش اون قاطر بیچاره رو میزد بچه ها همه عصبی شده بودند . من اسم اون مرد رو که پیراهن سپید پوشیده بود گذاشتم قاطر سفیده و از این پس هر کس حیوانی رو آزار بده بهش میگم قاطر سفیده.

 چندی بعد دیدم همون قاطر با خیال راحت داره برای خودش میچره از قاطر سفیده هم خبری نبود

اینم همون قاطر معصوم که از نظر من این انسانیت داشت ولی اون مرد نه

همینجا یاد شعر سهراب افتادم

بره ای را دیدم بادبادک می خورد

منم الاغی دیدم ینجه را می فهمید

در چراگاه "نصیحت" گاوی دیدم سیر

همین که داشتیم میرفتیم بالا هوا کم کم ابری شد و یک اعتراف من از بچگی عاشق رعد و برق بودم ولی همیشه از صدای رعد میترسیدم وانگار با صدای رعد چیزی توی قلبم کنده میشه اینجا هم همینطور من تنها بین بچه ها بودم یعنی 2 نفر خیلی جلوتر از من 3 نفر عقب تر از من که یکباره رعد شدیدی زد و نا خودآگاه گوشام رو گرفتم و جیغ خفیفی کشیدم اما بعد از اون زیبایی که کمی هم ترسناک مینمود لذت بردم.

برای رسیدن به قله اسپیلت باید دره کوچک و کم شیبی رو رد میکردیم که باران شدیدی گرفت و اون فضا رو زیباتر کرد به قله رسیدیم خود قله کاملا سخره ای هست و راهی رو دست به سنگ شدیم تا بالای قله رسیدیم پشت قله دیواره اسون بود عظمت این دیواره باورنکردنی بود گاهی دلت میخواست از بالا بپری بین اون همه سخره

به سختی هنگامه از پشت قله عکس انداخت این که میبینید دیواره اسون هست و تا پایین امتداد داره

خواستیم ناهار بخوریم که باران تندی باریدن گرفت سریع ناهار خوردیم با اسپیلت خداحافظی کردیم و برگشتیم تو مسیر برگشت باید از  همون دره عبور میکردیم و اونجا تبدیل به تونل باد شده بود به سختی عبور کردیم دره از هر دو طرف به پرتگاه منتهی می شد و با هر قدمی که برمیداشتیم ما رو به همون سمت هل می داد با کمک باتوم هامون رد شدیم و رو به پایین سرازیر

ساعت 11 شب رسیدم خونه وسایلم رو گذاشتم و با پدرم رفتیم سمت جاده قدیم قم تا بارش شهابی رو ببینم  هوا ابری بود ولی تونستم 4 تا شهاب ببینم و ساعت 3 صبح خوابیدم

این برنامه عالی بود چون تونستم با مسئله ای کنار بیام و یکی از اتفاقات زندگیم رو بپذیرم

من (سپاس از هنگامه که این عکس خوب رو گرفت)

قله چین کلاغ

 قله ی چین کلاغ (اینم نوعی سفر نامه)

شروع حرکت 

ادامه نوشته

قله دارآباد

مدتی بود سیستمم مشکل داشت نمیتونستم عکس ها رو ببینم تا پست بگذارم، سیستم درست شد و گفتم طبق روال و به ترتیب برنامه ها ی طبیعت گردی رو مینویسم. اما پنجشنبه این هفته 28 امرداد اتفاقی افتاد که ترجیح دادم اول این رو بنویسم بعد برم سراغ برنامه های گذشته

این برنامه که برنامه ای کوهنوردی بود. عجیب ترین، تلخ ترین، پر خطر ترین گرمترین و پر مهر ترین برنامه ی من بود

با دوستان از دارآباد به هدف قله دارآباد حرکت کردیم . اول راه خوب بود اما کمی بعد یادمون افتاد که شیشه آب رو تو ماشین جا گذاشتیم تا امروز هیچ وقت این اتفاق نیفتاده بود. آب بود اما کم.

بین راه مسیری رو اشتباه رفتیم طوری بود که هر آن ارتفاع تقریبا 1000 متری رو پرت میشدی پایین. به یاری پروردگار رد کردیم مسیر رو، ولی خیلی خسته شدیم.

1200 متر مونده بود که به قله برسیم آب داشت تموم می شد به این فکر کردیم که تا قله بریم و آب نداشته باشیم حتما هممون از تشنگی هلاک می شیم این شد که برگشتیم .

مقداری اومدیم پایین. کامران کمی حالش بد شد فکر کردیم گرما زده شده. بیقرار بود بعد از چند لحظه استراحت یه دفه نشست بد جوری نفس میکشید. و داد میزد خدایا نه خدایا الان نه اینجا نه . قلب دوستمون داشت می ایستاد پروردگار فقط چندین ثانیه بهش فرصت داد به ما با ایماه و اشاره بگه چیکار کنیم .

دستاش قفل شده بود دهنش همینطور . علی چندین ضربه به قلبش زد من دستانش رو ماساژ میدادم آب به صورتش میپاشیدیم. کم کم به لطف خدا حالش بهتر شد جزئیات بیشتر نمیگم فقط اینو بگم دوست همراه ما که برای همموم عزیز بود داشت از دست میرفت

این پایان ماجرا نبود کامران حالش بهتر شد و اما یکی از بچه های دیگه که فرستاده بودیمش بره پایین تر تا از سرباز هایی که هستند کمک بگیره با سرعت زیاد رفته بود تپش قلبش رفته بود بالا اونم اونجا مونده بود.

3 نفر بالا 1 نفر پایین کامران و میثم حالشون بد من و علی خوب بودیم علی رفت دنبال میثم . تو مدتی که علی نبود کامران حالش بهتر می شد ولی من نگران بودم که اگر دوباره حالش بد بشه چیکار کنم. بالاخره علی اومد استراحت کرد و همه حرکت کردیم به سمت پایین تا به میثم برسیم 

بازم این پایان ما جرا نبود تو راه برگش اول درست اومدیم ولی دوباره مسیر رو گم کردیم هوا داشت تاریک میشد و دوباره آب همراهمون داشت تموم میشد. اونقدر رفتیم تا به تاریکی مطلق بر خوردیم چراغ داشتیم ولی کار نور خورشید رو که انجام نمیداد. یه ویلا خیلی پایین تر از ما بود. به هر نحوی بود از بیراهه تو ی اون ظلمات خودمون رو رسوندیم به ویلا مسیر سخت بود و همه ی بچه ها زمین میخوردند و دقیقا هممون از ناحیه دست و پا زخمی شده بودیم در ویلا خانواده ای کردزندگی میکردند بهمون آب دادند. و مسیر رو نشونمون دادند راه رو پیدا کردیم ولی چون خیلی تاریک بود خیلی سخت رسیدیم پایین همه خسته شده بودند بالاخره به راه اصلی رسیدیم .

خداوند همه چیز رو از اول کنار هم قرار داده بود. این تلنگری بود برای همه ی ما که بگه فکر نکنید همیشه همه چیز خوبه .

وقتی علی برگشت پیش ما وحال کامران بهتر شده بود همدیگر رو بقل کردند من گریم گرفت گوشه در خلوت از خدا پرسیدم چه کردی با ما . و بهش گفتم که عظمتت برام اونقدر زیاد شد که نمیتونستم تصور کنم.  هیچ وقت نتونستم باور کنم که اونقدر قدرت داری که برای ثانیه هایی زندگی یک آدم را دگرگون کنی و ایمان آوردم که اون خوب میدونه داره چیکار میکنه

جنگل الیمستان

جنگل الیمستان

جمعه ساعت 5 صبح حرکت کردیم به سمت هراز 15 نفر بچه های گروه طبیعت گردی نشاط

ساعت حدود 8 در رستوران شازده ماهان صبحانه خوردیم و دوباره حرکت کردیم

20 کیلومتری مانده به آمل جاده ای در دست راست جاده ی هراز است که

با تابلوی بسیار خرابی امام زاده لهاش را نشان می داد. شاید جایی که خیلی زیاد

از جلوش عبور کردید جاده باریک با پیچ های بسیار تند بود

اول حرکت از راننده قول گرفتیم ما رو سالم برسونه. به امام زاده رسیدیم و چند دقیقه نگه داشتیم

قله ی دماوند در فاصله ای دور پیدا بود

قله ی دماوند از امام زاده لهاش

دوباره سوار بر مرکب و به سمت جنگل الیمستان (گفته شده الیمستان نام یک

گیاه است که در این جنگل رشد میکند ) هوا آفتابی و بسیار گرم بود از پایین که حرکت کردم
به سمت جنگل اول خانه ها بودند


بعد تک و توک درختانی و همینطور که جلوتر میرفتیم درختان بیشتر می شدند

و بیشتر در هم فرو میرفتند آسمان بالای سرمان کمتر معلوم بود

فرم درختان تغییر می کرد و شکل های عجیب و غریبی داشتند برگ درختان تغییر می کرد،

حشرات فرم ها وشکل های جالبی داشتند و در کل پایین جنگل با دل جنگل و بالای جنگل

سه دنیای کاملا از هم مجزا بود .

در مسیر جنگل گله ی گاوها ی بسیاری بود که گاهی سد راه ما می شدند و مجبور بودیم

صبر کنیم تا از راه کنار روند

باز هرچه به سمت اوج پیش می رفتیم درختان کمتر می شدند آسمان بالای سرت

بیشتر دیده می شد باد بیشتری به صورتت می خورد. تا جایی که قله دماوند کاملا پیدا بود

و احساس می کردی اگر از روی آسمان پنج قدم بر داری پات به قله می رسه.

4 چیز در این سفر برایم عجیب بود و تجربه ای تازه

1: فرم های عجیب درختان







2:نمیدانستم در جنگل خار (گیاهان کویری) هم رشد می کند


3: گاوی دیدم که صورتی کاملا سفید با چشمانی سیاه داشت



4:عظمت دماوند را در این سفر درک کردم


ابنم خودم

در آخر همگی دعا کردیم خداوند باز هم ما را برای دیدن زیبایی هایش دعوت کند

آمین

...........................................

پ ن: از این پس برنامه سفر ها رو براتون توی وبلاگ مگذارم

آبشار شاهاندشت و قلعه ملک بهمن

آبشار شاهان دشت

ملک بهمن که کاخ بزرگش را بالای همین آبشار ساخته بود دست در دست ملکه با هزار تا قوشوم کشی و

دنب ودنبالچه داره میره تا از آبشار و زیبایی های آن لذت ببره شایدم تنی به آب بزنه .

روی لبش لبخندی نشسته که میگه همه چیز آرومه اما ته دلش میترسه که هر آن توپ و تشری از سمت شاه عباس صفوی روی سرش هوار بشه . که آخرشم همین اتفاق افتاد .

حالا ما رفتیم که البته یه چند سالی از فوت ملک بهمن گذشته شایدم روی دیوار قلعش نشسته بود ه داشته ما رو نگاه میکرده.

.........................................................................

سفر خیلی خوبی بود و چیزی که بهترش میکرد این بود که من خیلی اتفاقی به این سفر اومدم و جالب تر این بود که اول همون هفته داشتم به کامران ( تورلیدر سفر) میگفتم من فعلا اصلا موقعیت سفر ندارم

ولی خوب بالاخره جور شد خداروشکر

........................................................................

قلعه ملک بهمن در بالای روستایی کوچک در ارتفاعات البرز ساخته شده . این قلعه از عظیم ترین قلاع کوهستانی البرز است .

باروها وحصارهای اصلی قلعه در جبهه جنوبی به ضخامت 2 الی 3 متر در بالای یکدیگر قرار دارند و بلندی آنها به 65 متر می رسد ودر داخل دارای اتاق های زیادی است که توسط راه روها و پله های زیر زمینی به یکدیگر مرتبط می شوند .

این قلعه مامن شخصی به نام ملک بهمن از حکام محلی صفویه بوده که بنا به فرمان شاه عباس صفویه در سال 1005 هجری تسخیر می شود.

..............................................................................

نکته ای که در طول سفر مدام در فکرم موج می زد این بود که قلعه در ارتفاع بالایی ساخته شده بود

که دامنه کوه شیب تندی داشت چطور در این زمان این قلعه را ساختند ؟؟؟

اول گفتم در همان نقطه گل درست کردند و خشت روی خشت گذاشتند ولی اون نقطه همش سنگ بودم خاکی نبود که بشه باهاش گل درست کرد . شاید خیلی از اون افراد بیچاره زیر خشت های گلی مونده ومرده باشند و حسرت زیر ابشار رفتن به دلشون مونده باشه . گاهی هر قدمی که بر میداشتم احساس میکردم پام رو دارم روی صورت یکی می گذارم .

.....................................................................................

همسفران مثل همیشه خوب بودند ساده و بی آلایش سفر یه آرامش خاصی داشت و به آرامش خیلی زیاد این روزهای من افزود . نمی دونم این آرامش از فضا بود یا از مسافران .

به آبشار که رسیدیم سریع پانچو رو پوشیدم و دویدم زیر آبشار یکی گفت خیس می شی یکی گفت سرما می خوری ولی هیچ چیز برایم اهمیت نداشت تمام وجودم رو حس تجربه ای تازه گرفته بود نمی دونم چه طور باید این حس سرازیر شدن آب رو توصیف کنم ولی اونقدر میدونم که دلم میخواست فریاد بزنم و این کار رو هم کردم .

بعد از من بچه ها یکی یکی رفتند و تجربه کردند و خندیدیم و راه افتادیم و سوار شدیم و رقصیدیم و ساکت شدیم و رسیدیم و همدیگر را به خدای بزرگ سپردیم و آرزو کردیم که در سفری دیگر با هم باشیم

رودخانه ای زیبا که روش پل کشیده بودند


دامنه کوهی که می رسید به قلعه ملک بهمن


دره ای عمیق پایین قلعه ملک بهمن

قلعه ملک بهمن از حکام محلی صفویه


اینجا هم زیر آبشارم البته وسط هم رفتم ولی ازش عکس ندارم فیلم دارم

ایشون هم جناب کامران تورلیدر بودن (اکثر سفرهایم ایشون تور لیدر بودند)

به جرئت نیمی از خوبی سفر رو مدیون ایشون هستم چون ارتباط خوبی بین خود و

مسافران برقرار میکنند