روزانگی
مادر بزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به دستان من
در اولین حمله تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز و روزگار زندگانیم
پناهی (از دفتر نمیدانم ها)
تقدیم به مادر بزرگ مهربانم که در این روزهای بی قراری و تشویش
بیشتر از هرکسی در ذهنم نقش بسته روحت نزد پروردگارت شاد
+ نوشته شده در سه شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۰ ساعت 17:27 توسط کیجا
|
کیجا، از سرزمین شمالی نیستم اما کیجا را دوست دارم