نوروز و سیستان وبلوچستان (فصل اول)
یه تابلو نوشته سیرچ ........سرو کهنسال......
![]()
از ماشین پیاده می شیم یه کوچه باریک و یه پیچ ،سرو کهنسال خودنمایی میکنه

خدایا چه عظمتی شاخ وبرگاش تو هم گره خورده

مقصد بعدی شهداد هست و بعد هم از وسط کویر لوت رد میشیم هیجان زیادی دارم.
جاده زیبا و ترسناکه

...طوفان شن .... با این همه وسوسه پیاده شدن رهامون نمیکنه
من وسط کویر لوت ایستاده ام ابتدایی که بودم وقتی کویر رو روی نقشه دیدم از خودم پرسیدم تا حالا کسی اینجا رفته؟ امروز خودم اینجا ایستاده ام . خدایا سپاس
ذرات شن به صورتم میخوره و میسوزه. دوست دارم عینکم رو بردارم رنگ ها رو بهتر ببینم

قدم به قدم این کویر زیباست.
![]()
هر قسمت به نوعی نقاشی شده و همه یک شکل نیست

![]()
کویر و طوفان شن تموم شد اینجا نهبندانه و ما پا در استان سیستان و بلوچستان گذاشتیم

شب پایگاه حفاظت محیطی زابل ............ باد شدیدی می وزه. سر فرصت شام خوشمزه ای درست میکنیم.
چهارشنبه :12/25:
ساعت 7 صبحه آقای صیادی محیط بان زابل بیرون منتظرمونه دقیقا نمیدونم کجاها رو میخواد بهمون نشون بده. اولین اثر تاریخی میل نادر( برج دیده بانی) ............ که من نتونستم ازش عکس بندارم.
الان وارد هامون صابری شدیم خوشحالم .

این گمرک دریایی که البته فقط اسم گمرک رو یدک میکشه

اینم کاروانسرای فرنگی
![]()
اون یکی ساختمون هم شاید بازارچه بوده روزگاری تجارتی و برو بیایی اینجا بوده

همه چیز اینجا من رو وادار به سکوت میکنه فقط نگاه کنم این اوج حیاط وحشه که تا حالا دیدیم ( مثل اینکه به تفاهم نرسیدن)
بالاخره به آب می رسیم اون دور که به سختی میشه دید یه دسته پلیکان در حال پروازند چقدر لذت بخش کاش دوربین چشمی رو اورده بودم.

اینجا چند تا مرد محلی هستند با خوشرویی با ما برخورد میکنند واز بچه ا میخوان که سوار الاغ بشن وخیلی زود هامون صابری با همه زیبایی هاش تمام شد.
![]()
داریم برمیگردیم سمت زابل تشنمه بستنی میخوریم با نون و پنیر. دوباره راه می یوفتیم اینبار هامون پوزک خدا کنه آب داشته باشه.
پر آب اینم قایق هاش

با بازی بچه ها با قایق ها حسابی توی این روستا شناخته میشیم چون اول 2 نفر از مردمان روستا بودن الان تقریبا 10 نفری هستند که دارن بچه ها رو نگاه میکنن.

بین این آدما یه دختر بچه هست که خیلی زیباست با موهای بافته شده طلایی با ظاهری خجالتی اما شیطنت توی چشماش موج می زنه.
گرسنمه و احتیاج به ناهار داریم . رسیدیم به قرقری روستایی نزدیک هامون پوزک . تو ساختمان حفاظت محیطی اینجا ناهار می خوریم. دوباره سوار شدیم داریم میریم سمت زهک و از مرز افغانستان رد میشیم ......
فرم درخت ها عجیبه

رسیدیم به دهانه غلامان....... هیچکس اینجا نیست بشه چیزی پرسید
دهانه غلامان رو رد کردیم الان جایی هستین به اسم چاه نیمه که دریاچه ای کوچکه با ساحلی بسیار گلی

دارم کنار چاه نیمه قدم می زنم و احساس میکنم چقدر دلم برای خانواده ام تنگ شده

از دور میبینم بچه ها کنار چند مرد نشستن برای پرت شدن حواسم خودم رو سریع به بچه ها میرسونم برام چای ریختن . و فهمیدم که کل این دریاچه باتلاق و به قدری خطرناکه که خود محلی ها هم با ترس ازش عبور میکنن.

ساحلی با گلهای خشک شده که صطح کویر رو تداعی میکنه
با آقای صیادی برگشتیم پایگاه. با ایشون خداحافظی کرده و همینجا ازشون تشکر میکنم.
دوباره بر میگردیم زابل و حمام پیدا میکنیم یه حمام قدیمی .الان خستگی ها خارج شده و سر فرصت شام خوشمزه ای میخوریم.

نازنین همسفرانم
محمد ، حمید
یاسر و صفورای نازنین
قول میدم پست بعدی خیلی دیر نباشه
کیجا، از سرزمین شمالی نیستم اما کیجا را دوست دارم