نوروز و سیستان وبلوچستان (فصل دوم)


و از طرفی هم وقتی دشت سیستان تو کمترین ارتفاع زیر پاته زیبایی بی نظیری جلوی روت هست من چند 10 متر از زمین فاصله دارم و در بلند ترین نقطه هستم ...
کل منطقه زیر پای منه..... 
بهمون اجازه میدن که با ماشین تا روی کوه بریم .
باد خیلی شدیدی میاد من گاهی تعادلم رو از دست میدم اینجا خیلی بزرگه با یه عالمه ساختمان های خرابه قدیمی با اسم های مختلف و عجیب فقط و یک امامزاده کامل مونده .


( خواجه مهدی فرزند علی در سال 222 هجری در زمان حکوت مامون الرشید از مدائن متواری شده و در سن 66 سالگی با کاروانی که از طرف سیستان به کرمان عازم بودند در نزدیکی کوه سیستان به دست سارقین سمرقند شهید شده، مردمان سیستان بعد از دستگیری سارقان خواجه را بر فراز کوه دفن کرده و همراهان دیگر خواجه را که همه از مردمان کرمان بوده اند را اطراف مقبره دفن میکنند روز هفتم عده ای زیادی از مردم سیستان برای زیارت شهدا به کوه میروند و با اتاقکی بر روی قبر مواجه می شوند. واین اتاق سالهاست که پا برجاست)

احتمالا جایی برای قربانی کردن
یک زن و مرد خادم این امام زاده هستند و با عشق بسیاری از داستان های این امام زاده حرف میزنند و چون لهجه دارن من یک خط در میان میفهمم.
یه ساختمون کامله، کنارش پله داره به روی بام، از پله ها بالا میرم ولی باد خیلی شدیده. انگار دوست نداره در اوج باشم داره هلم میده پایین منم تسلیم میشم و برمیگردم.

با کوه خواجه و همه خاطراتش که بر جا گذاشت خداحافظی کردیم
به مقصد بعدی رسیدیم روستای سه کوهه روستایی کوچک با خانه هایی قدیمی . این خانه ها همون ومعماری چندین هزار سال قبل رو داره از بالا میشه دید خونه های کاملا کاه گلی با تنوری قدیمی و این خیلی جالبه که اجتماعات چقدر کوچک بوده و پادشاه آن زمان هر وقت که میخواسته میتونسته روی بام قصر بره و داخل خونه ها البته حیاطشون رو نگاه کنه

قلعه ای عظیم اینجا ساخته شده : این قلعه از مهمترین قلعه های دوره اسلامی سیستان محسوب میشه.
در دوره افشاریه بر فراز کوهی مرتفع ساخته شده. وجه تسمیه "سه کوهه" را برخی برگرفته از واژه "سکوه" یا "سکا" که همان اقوام اولیه سیستان بوده اند می دانند. نام سه کوهه می تواند اشاره بر سه بلندی کوه مانند (ارگ کهنه قلعه، برج فلک و قلعه کهنه بوده باشد) و قسمت ارگ کهنه در دوره افشاریه و برج فلکی در زمان قاجاریه با سقف دو پوسته گنبدی ساخته شده. آخرین حکمران این قلعه علیخان سرابندی بوده

پا در قلعه گذاشتم محوطه خیلی بزرگ با دیوارهای بسیار بلند روی دیوارها جای چیزی مثل ضربه هست روستای به این کوچکی نیاز به همچین قلعه ای داشته؟؟؟
البته شایدم قبلا بزرگتر بوده.

بعد از گشت وگذار یه دریچه پیدا کردم که راه به بام داره از اونجایی که ارتفاع رو دوست دارم ازش نمیگذرم با کمی سختی از اون دریچه عبور میکنیم و الان روستای سه کوه زیر پای منه....

مقصدی بعدی ما شهر سوخته .....
توی سرم پره سواله که دقیقا چی قراره ببینم.
سالنی زیبا ساختن و توضیحاتی در باره شهر سوخته روی دیواره هاش نصب کرده اند

وارد محوطه شدیم پلکانی چوبی از پله ها بالا میریم باد شدید هنوز در حال وزیدنه

چندتایی خانه های مرمت شده و از اینجا به بعد دیگه اجازه نداریم بریم اما سربازی تهرانی اینجا هست که به ما کمک میکنه تا بتونیم بریم و بقیه شهر رو ببینیم .

تا چشم کار میکنه این شهر ادامه داره ولی اندازه کوچکی از این همه عظمت مرمت شده و حقا اکتشافش کار آسانی نیست.

تلخه تمام هنری که روزی از وجود کسی برخاسته اینجا زیر پا لگد مال میشه دستانی که با نقش این سفال ها پینه رویش رو پر کرده نادیده گرفته میشه . هر کدوم از این سفال شاید بیان حکایتی و زندگی بوده اما چاره ای جز گذشتن ازشون رو نداریم(و احتمالا به همین دلیل هست که اجازه ورود به این مناطق پر سفال رو نمی دهند)


قبرستان شهر سوخته

شهر همیشه سوخته هم تمام شد
ساعت 2 ظهر ناهار پوره سیب زمینی که خیلی خوشمزه شده بود رو میخوریم و دوباره راهی جاده میشیم.
ساعت تقریبا 4 بعد از ظهره که پا در زاهدان میزاریم.زاهدانی که همیشه برام اونقدر دور بود که تصور بودن در همچین جایی رو نداشتم . از طریق آشنایی جایی خیلی خوب برای خواب پیدا میکنیم و با خیال راحت گشتی تو بازار زاهدان میزنیم البته بازار اصلی زاهدان نیست ولی بچه ها تونستن لباس محلی بلوچی بگیرند.

و این لباس ها رو با عشق و افتخار به تن کردند و برای دقایقی خود را بلوچی احساس کردند
امشب تصمیم میگیریم یه ذره بیشتر خوش بگذرونیم. بهمون براسون رو معرفی می کندد.
براسون طبیعتی ساختگیست اما زیبا ست در سیاه چادر از مهمانشان پذیرایی میکندد.
میخوایم غذا سفارش بدیم همه چامپ یا همون دنده کباب میخوریم یه چامپ هست به اسم بنگالی و به گفته گارسون خیلی تنده و دوباره به گفته گارسون آقا گفته باشم خیلی تنده ها من و حمید ساده گرفتیم ولی بچه ها تند گرفتند و اصلانم پشیمون نشدن.

غذایی خوشمزه

نزدیک خونه میرسیم صدای دهل میاد کنجکاوی نمیزاره برم خونه دنبال صدا میرم کوچه کناری عروسی و مردان عروسی با چوب رقص محلی زیبایی دارند
به خونه برمیگردیم و استراحت میکنیم و اینچنین سومین روز سفر ما که خیلی پر بار بود به آخر میرسد
کیجا، از سرزمین شمالی نیستم اما کیجا را دوست دارم