با پرس و جو غار رو پیدا می کنیم تا جایی که امکانش هست با ماشین میریم و بقیه رو پیاده،

خوردنی های صبحانه رو بر میداریم  روی سنگی بزرگ صبحانه میخوریم .

اینجا سکوتی قشنگ پا بر جاست البته هیچ احدی ساعت 8 صبح نمیاد غار ببینه به خاطر همینه که ما فقط اینجاییم


 صبحانه می خوریم و وارد غار میشیم ....... آبش سرده ولی دلچسب  کمی جلوتر میریم  راه باریک میشه و

دوست میدارمش

باید دست به سنگ بشیم دمپایی های من لیز می خوره بین شکافی میزارمشون رو بقیه رو بدون پاپوش میرم .

 لباسام خیس شده نمیدونم چی هست که مجاب میکنه تا جایی که ادامه داره برم، همگی با هم جلو میریم و دوباره راه باز میشه  . از ترس خیس شدن دوربین از عکس انداختن منصرف شدم.

غار کوتاهه ولی زیباست به انتهاش میرسیم و همون مسیر رو بر میگردیم .

 بیرون غار هیاهویی برپاست مردمان محلی اومدن برای شستن فرشهای عیدشون .

 دوباره راهی جاده شدیم

هرچه جلوتر میریم تفتان با اون عظمتش  بیشتر خودنمایی میکنه.

دنبال قبرستان هفتاد ملا میگردیم که باید برای دیدنش از روستایی به اسم تمین عبور کنیم. وارد تمین شدیم یه پیرمرد نشسته کنار دیوار ازش آدرس قبرستان رو میپرسیم و اون میگه راه جاده خرابه بارون اومده همش گل شده، ما هم منصرف میشیم.

عوضش همون پیرمرد ما رو به مغازه ی کوچکش دعوت میکنه مغازه ای که درب اون رو به قله تفتان باز میشه . کلی برامون حرف میزنه اسمش عبداله هست دوتا دختر بچه اینجان که یکیشون دختر و دیگری نوه ی عبداله هستند .

دختر و نوه ی عبداله . یاسر حمید من

عبداله برامون  از خاطراتش و از قدیما میگه که با اسب تا تفتان میرفته و روزگاری تو روستای تمین برای خودش یلی بوده اما الان پیرو رنجور شده . دخترکانش تمام تلاششون رو میکنن که ما راحت باشیم.

همنشینی خوبی بود مقداری از ش خرید کردیم و رفتیم که تمین رو ترک کنیم اما باز با بچه های روستا گپی زدیم

هر کدوم از این پسرا آروز های بخصوصی دارند یکی دوست داره معلم دینی بشه یکی پزشک و ....

اما یکیشون جالب تر از بقیه میگه نمیخوام هیچ کاره بشم . بچه ها مقدار زیادی از راه رو دنبال ماشین می دوند و بالاخره خسته میشن،  نمیدونم براشون خاطره شدیم یا نه ولی هرچه باشه اونا برای ما خاطره شدن.

قبرستانی خارج از روستای هست فرم و مدل قبرها تو کل این استان جالبه و جالب تر اینه که توی این قبرستان هیچ یک از این قبرها اسمی نداره چند نفراینجان ازشون دلیل رو میپرسیم و میگن خوب ما خودمون میدونیم کی، کجا دفن شده ؟؟؟؟

رسیدیم به خاش شهری بسیار خشک از لحاظ آب و هوایی بنزین میزنیم ........ لاستیک ماشین رو درست میکنیم .......و تو ماشین ناهار میخوریم و راهی تفتان میشیم.

در انتظار بهار

سلامی کردیم و رد شدیم

قبل از تفتان دریاچه ای کوچک و تنها هست به اسم سر دریا . اینکه میگم تنهاست چون احساس میکنم خیلی غریب افتاده بین چند تپه بزرگ اسیره اما زیباست

جاده ی سرردیا که به تفتان منتهی می شد

تنهاست 

هوا کم کم داره تاریک میشه من حالم خوب نیست دعا میکنم خوب بشم و نیازی به دکتر نداشته باشم

غروب روز جمعه پا در دامنه تفتان گذاشتیم و پایین پایش استراحت می کنیم . شب خاطره انگیزیه هممون خسته ایم بچه ها دارن شعر میخونن ( یه حاجی بود یه گربه داشت گربش و خیلی دوست می داشت ......) من هنوز حالم بده نمیدونم چند تا لیوان شربت آبلیمو خوردم بچه ها وسایل صعود فردا رو آماده میکنند و من دو دلم برم یا نه اما تصمیم میگیرم نرم چون آمادگی بدنی کافی ندارم .

قرار صبح بچه ها رو بیدار کنم گوشیم رو میزارم و میرم میخوابم ..............  صبح ساعت حدود 8 از خواب بیدار میشم و احساس میکنم یک هفته میشه خوابیدم. خدارو شکر بچه ها خودشون بیدار شده بودند من چند تایی مسکن خورده بودم و فکر کنم شب قبل به جای خواب بیهوش شده بودم.

امروز 28/12 شنبه روز بسیار آرومیه و من حالم خوبه  با صفورا به کارامون میرسیم و سری هم به کوه میزنیم تا یه مسیری بالا رفتیم چند ساعتی میمونیم کنار شکوفه ها و  بوی پونه ها وحشی رو با تمام وجود استشمام میکنیم. به  صدای آب  گوش میدیم و آرامش میگیریم  و در دل دعا میکنم بچه ها صعود راحتی داشته باشند.

اول راه

شکوفه هایی سرشار از شوق بزرگ شدن

غروب تفتان به قدری زیبا بود که تمام مدت تو محوطه بودم و به رنگ های مختلف نگاه میکردم .

هوا تاریک شده صفورا تو آلاچیق خوابیده منم کنار درخت .نشستم و برای خودم مینویسم و منتظر بچه هام، صداشون از دور میاد .....  بالاخره میرسن . خیلی خستن هندونه میخوریم و میخوابیم