نوروز و سیستان وبلوچستان (فصل چهارم)

بعد از روستای گشت اومدیم سراوان اول باید به فکر جا باشیم. از طریق آشنایی جا پیدا میکنیم و خیالمون راحته سال تحویل آواره نیستیم.

ماشین خراب شده چند ساعتی معطل میشیم تا درست بشه خوشبختانه مشکل جدی نبوده. وسایل رو خونه میزاریم
میریم روستای کلپورگان روستایی که استادم تو دانشگاه زیاد ازش حرف میزد و میگفت حتما برید ببینید منم میگفتم اووووو سیستان و بلوچستانه، اما الان دارم وارد این روستا میشم وامیدوارم کارگاهش باز باشه.

کارگاه بازه اما سفالگران مشغول کار نیستند فقط کوره کارگاه کار میکنه . فکر میکنم سفالگران این روستا همه خانم باشند و سفال رو به همون روش قدیم درست میکنند.

مسئول کارگاه که بهش میگن دل مراد کلی باهاش حرف می زنیم و در مورد سفال ها و نحوه درست
شدنشون توضیح میده چندین ظرف می خریم و راهی میشیم

آسمان زیبای گلپورگان
میرسیم به روستایی به اسم ناهوک: برامون خیلی عجیب بود بین این همه مناطق خشک روستایی به این زیبایی و سرسبزی .

یه محوطه خیلی بزرگه که چندین زمین زراعی توش هست این زمین توسط دیوار های کوچک کاه گلی از هم جدا شده

کوچه باغ هایی زیبا و باریک که بسیار کودکی من رو برام تداعی میکنه. بعد از عبور از چند کوچه باغ قلعه ناهوک خودنمایی میکنه . تقریبا نیمه بیشتر قلعه در خودش فرو ریخته و تقریبا اتاق ها رو پر کرده و شبیه به تپه هایی از خاک شده.

فقط گودال عمیقی اینجاست که تهش معلوم نیست از ترس سست بودن دیواره هاش جلو نمیرم.از قلعه خارج میشیم و دوباره راه کوچه باغ هارو دنبال میکنیم دوست دارم بیشتر بمونم اما نمیشه باید زود برگشت.


بعد از ناهوک دوباره بر میگردیم سراوان آماده میشیم برای سال نو. منزل دکتر نورالهی که همینجا برای لطفشون ازشون سپاسگزاری میکنم.
خواستیم گل بخریم اما تو سراوان هیچ گل فروشی وجود نداره و این کمی عجیبه
نیم ساعتی به سال تحویل مونده با صفورا سفره رو میچینیم

هفت سین ما امسال هشت سین داره : سفال، سماق، سنجد، سیب، سکه، سیر، ساعت و سین هشتم سراوان

و ساعت 2:50 صبح روز دوشنبه سال ما هم در گوشه ای از ایران زمین تحویل شد
اولین سالی هست که از خانواده ام دورم برام خیلی سخته و به محض تحویل سال دلم براشون پر میکشه و گریم میگیره ولی این حس رو دوست دارم برام تجربه خیلی خوبیه باهاشون تماس میگیرم و با تک تکشون حرف میزنم.
1/1/90 دوشنبه
سراوان رو پشت سر میگذاریم و فقط خاطراتش رو همراه برداشتیم به سمت روستای سب از توابع سیب و سوران برای دیدن قلعه سب. زود رسیدیم میگن باید تا 8 صبر کنید تا مسئولش بیاد از این فرصت استفاده میکنیم گوشه ای از خیابان خاکی نشستیم که صبحانه بخوریم
دختر بچه ای با چادر رنگی قشنگی داره میاد پیشمون ازمون میخواد بریم خونشون و صبحانه رو اونجا بخوریم . خونشون رو نشون میده پدرش بالای درخته و از همون بالا دعوتمون میکنه،اما مسئول قلعه اومد نمیشه بریم، باید سریع قلعه رو ببینیم و حرکت کنیم .
اسم دختر نجیبه هست کلاس سوم ابتدایی و خیلی مودبه بهش یه یادگاری میدم امیدوارم تو خاطرش بمونم .

وارد قلعه سب میشیم خیلی خوب مرمت شده، قلعه ای به نام میر غلامرسول . قدمت این بنا به دوره زندیه برمیگرده.

دالانهای باریک و کوتاه راه پله به پشت بام اصلی
قلعه سب زیباترین و سالم ترین قلعه ای است که از دوران اسلامی سیستان و بلوچستان باقی مونده

4 برجک داره و هنوز هم یک حلقه چاه آب در آن وجود دارد.قلعه سب در اوایل قرن دوازدهم هجری مرکز حکمرانی حاکم محلی به نام " ملک دینار خان" بوده . آخرین حکمران این قلعه غلام رسول خان بوده و دواتاق به قلعه اضافه کرده نام قلعه (سب) از روستای سیب (به معنای جایگاهی که در آن آب روان است ) گرفته شده.

قلعه سب هم تموم شد باید بریم سمت رودخانه سرباز،از زابلی یه جاده به سرباز میخوره، هنوز صبحانه نخوردیم بین راه زیر نخل های بلند صبحانه میخوریم و راهی میشیم .

جاده خیلی خلوته پیچ و ها تند داره ، طولانیه، کمی هم خرابه، هیچ کس نیست و ماهم توقف نمیکنی و میریم تا به سرباز برسیم.


رستوران گلها ناهار می خوریم رستورانی که صاحبش تمام تلاشش رو کرده زیبا بشه و این زیبایی تو رنگهای خیلی شاد خلاصه شده . چیز جالبی دیدم انتهای سالن رستوران پردی کشیده اند و موکت انداخته اند گروهی از مردها که فکر کنم راننده هستند همگی اونجا روی زمینمی شینند و ناهارمی خورند . شاید به خاطر عادتشون شایدم پشت میز نشستن رو قبول ندارن .

بعد از ناهاردوباره میریم که برسیم به سرباز. بیشتر از تصور من بزرگه این رودخانه، اما کم آب یا بهتر بگم بی آب

از مسیری که ما کنارش میریم بیشتر خشک شده جاهایی هم که آب داره کم عمقه به طوری که به راحتی از عرضش عبور میکنیم بدون اینکه کاملا خیس بشیم.


دوباره راهی میشیم باید به راسک برسیم و از اونجا هم پاسگاه محیط بانی روستای دره گز .
راسک توقفی نداریم با پرس و جو به محیط بانی میرسیم بعد از کمی استراحت . میریم بیرون تا کمی با مسئول محیط بانی حرف بزنیم یه آقایی وارد میشه خدای من یه تمساح گرفته یه تمساح دوساله خیلی زیباست و منم خیلی خوشحالم که از نزدیک میبینم . پوستش صفته خیلی زیاد و با تمام کوچک بودنش ترسناکه.کلی باهاش بازی میکنیم و عکس می ندازیم



جناب نورکی و تمساح مهربان
اینم جمجمه یه تمساح بزرگتر

و اینم تمساحی که تازه از تخم بیرون اومده ولی چون مرده بود خشکش کردند

اینا پوست های تمساح هست که فکرکنم به مرگ طبیعی مرده بودند.

شام درست میکنیم حمید هم که سالاد عالی درست میکنه و خودش هم تعجب میکنه

روز پرباری بود از خستگی توان راه رفتن ندارم و همینجا که نشسته ام می خوابم. و اینچنین نهمین روز از سفر ما هم به پایان رسید .
کیجا، از سرزمین شمالی نیستم اما کیجا را دوست دارم