بعد از چابهار برای دیدن گل افشان حرکت می کنیم.باید به روستای کهیر برسیم و از اونجا بریم برای دیدن گل افشان. هیچ ذهنیتی ندارم حتی تا به حال اسم گل افشان رو هم نشنیدم . میرسیم به منطقه، ماشین رو پارک میکنیم و طبق معمول بچه های روستایی میان سمتمون با این تفاوت که هر چند تا شون یک الاغ دارن و میخوان تا پای کوه مسافرهارو ببرن

خیلی اصرار میکنند و بچه ها میگن الاغ ها خیلی لاغرن بهتر یه سبک وزن سوار بشه و همه نگاه ها بر میگرده سمت من.

 

گل افشان: جوشیدن گل از زمین که طی سالها تبدیل به کوهی از گل شده، بالای آن، گل هنوز در حال جوشیدنه و هر چند ثانیه حباب بزرگی از گل به وجود میاد و می ترکد. زمین زیر پا بسیار نرمه و با راه رفتن تکون میخوری و احساس میکنی تعادل نداری.

 

سطح کوه گل

   

سال پیش بارون اومده بود و خیلی از گلها شسته شده بود

گل افشان آخرین جایی هست که از این استان زیبا می بینیم بار مون رو میبندیم و از سیستان و بلوچستان با همه مردمان خوب و پاکشون و تمام زیبایی هاش و اتفاقاتش خداحافظی میکنیم به سمت روستایی به اسم تمگران در جنوب کرمان.

قصد داریم شب رو بندر عباس منزل یکی از دوستان صفورا بخوابیم چون نزدیک ترین مسیر به تمگرانه.

بین راه میرسیم به جاسک شام میخوریم، موقع حرکت فروشنده بهمون میگه مراقب باشید جاده شتر داره. با احتیاط بچه ها رانندگی می کنند و من هم چند بار از فرط خستگی هزیون میگم. تو جاده چند تایی شتر دیدیم اما خوشبختانه هیچکدوم بین راه نبودند.

پنجشنبه :4/1

به سمت تمگران از بندر عباس خارج میشیم اما قبلش جایی میریم به اسم شانار که همه محصولاتش با انار هست اگر تهران شعبه بزنه پاتوق من میشه

وارد استان کرمان شدیم و جاده ها کمی کوهستانی شده و سرسبزی پدیدار و به دنبال روستا پرس و جو میکنیم .

بین راه یعنی نرسیده به روستای قلعه گنج ناهار میخوریم که یکی ار تاریخی ترین ناهار ها شد شوید پلو با ماست و خیار.

نزدیک غروبه، به تمگران رسیدیم و تو خونه استراحت میکنیم. اینجا عروسی دعوت شدیم به واسطه صفورا، عروسی کسی که حتی اسمشون رو تا به حال نشنیدم . شب دوستان دیگر صفورا میان و مراسم حنا بندان شروع میشه اجازه عکاسی نمیدن البته حق هم دارن فقط از مردها میتونیم عکس بندازیم .

عروس و داماد را بر تختی مینشانند ظرفی زیبا از حنا درست می کنند، خانمی خیلی هنرمندانه دستان عروس رو نقش می اندازه و مادر داماد کف پای داماد را کامل حنا میگذاره .

 

ظرفی آبی میارن همراه کل کشیدن و شادی کردن پاهای داماد را در آن میشویند، دور عروس و داماد فقط خانم ها هستند مردها دورتر در حال رقص و پایکوبیند.عروس به منزلی برده میشه و در آنجا مراسم پایکوبی زنانه برگزار میشه مردان هم در محوطه می رقصند. با تمام شدن مراسم حنا بندان ما هم شام می خوریم و می خوابیم

  جمعه 5/1

میخوایم بریم تپه باستانی اطراف تمگران رو ببینیم از اونجا هم بریم هامون جازموریان

 با محلی های تمگران آقا مظفر و پسرشون و چند نفر دیگر به سمت شوره زار جازموریان حرکت می کنیم واین هم اولین شوره زاری هست که تا به حال دیدم سراب را برای اولین بار تجربه کردم، بسیار زیبا و البته ترسناک بود.

اول راه کاملا شنه و ماشین گیر می کنه اما هر جورهست رد کردیم تا به وسط شوره زار رسیدیم.

همه عین هم، دورترسراسر سراب بود درخت آب دیده میشد اما هیچ چیز نبود.  تنها قدم زدن لذت بخشه مثل همیشه از گروه جدا شدم و توی سکوت قدم زدم، جالبه بچه ها رو می بینم اما صداشون رو نمیشنوم  تجربه شوره زار تجربه گنگ و نامفهومی هست نمیدونم باید در موردش دقیقا چی بگم هم زیبا بود هم ترسناک، هم دوست داشتی با بچه ها باشی هم تنها.

برای ثانیه هایی شریک تنهای من شد

و تنهایی وآرامش تو را میخواند

بعد از جازموریان بر میگردیم روستا ناهار میخوریم و برای مراسم عروسی آماده میشیم.

عروسی امشب 2 داماد و عروس هستند مراسم از اصلاح کردن داماد شروع میشه جلوی درب خانه داماد آرایشگری میاد و با رقص و پایکوبی داماد رو اصلاح میکنند بعد از اصلاح دامادها به همراه میهمانان به منزل یکی از همسایگان رفته و حمام میکنند.

بعد از حمام داماد سوار بر ماشین شده و دورتادور روستا را میگردند مردها جلوی ماشین میرقصند. 

این قسمت خیلی طولانی ما از فرصت استفاده می کنیم میریم  برای دیدن عروس، خونه خودشون خانه ای ساده و زیبا عروس ولی لباس محلی نداشت. (ونکته خیلی جالب در این روستا، عروس هیچ جهیزیه ای نداره و همه چیز به عهده داماد هست) بعد شام دادند و بعد از شام در محوطه وسط روستا تمام مردان شروع به رقصیدن کردند.

ساعت تقریبا 11 شبه که مراسم تموم میشه اما مراسم زنانه همچنان ادامه داره ما بر میگردیم خونه و میخوابیم تا صبح حرکت کنیم.

با سپاس فراوان از خانواده میرزایی برای پذیرایی خوبشون

شنبه: 6/1

ساعت 6 صبح از تمگران حرکت میکنیم . صفورا از ما جدا میشه میره اصفهان. ما هم یکسره میایم تا جیرفت

موزه جیرف رو میبینیم .

   

                     

بعد از جیرفت میریم شهر دقیانوس و بر میگردیم به عهد دقیانوس.

شهر تاریخی دقیانوس : با مساحتی بیش از 20 کیلومتر مربع، در واقع بقایای یک کلان شهر یا متروپولیتین می باشد که بر پایه کاوش های باستان شناختی،مرکز شهری کوره( یا خوره برابر با شهرستان امروزی) جیرفت در دوران اسلامی بوده است. این شهر در سده 4 هجری در حدود چهار کیلومتر مریع وسعت داشته و در سده های 5 و6 هجری و در طول دوره سلجوقی کرمان پایتخت زمستانی این دودمان به شمار می رفته، تا اواخر سده 6 هجری، مهمترین و عمده ترین مرکز شهری جنوب کرمان تا دریا بوده است. بر پایه متون جغرافیایی و تاریخی، شهربارویی با 4 دروازه به نامهای "دروازه شاپور"، :دروازه سیرجان"، :دروازه بم" و " دروازه مصلی" داشته است.

طی کاوشهای باستان شناختی، که از سال81 در این محوطه آغاز شده، بقایای یک مسجد، بقایای یک گرمابه، چند گذرگاه سنگ فرش شده، واحد ها یا حجره های تجاری، واحد های مسکونی، کارگاه شیشه گری و گورستان شهر کاوش شده است. علت ویرانی و متروک شدن این کلان شهر، هجوم وحشیانه اقوام صحرا نشین "غز" می باشد که در پی آن نا امنی شدیدی بر منطقه حاکم شد و این شهر که روزگاری از مراکز عمده تجاری به شمار میرفت، امنیت و در نتیجه اهمیت خود را از دست داد و رفته رفته متروک شد.

لعاب های کشف شده در دقیانوس

بعدر از جیرفت حرکت میکنیم سمت راین کرمان، بین راه یکی از درب های بهشت رو دیدیم.

تقریبا بعد از ظهره رسیدیم راین فرصت خیلی نیست پس خیلی کوتاه ارگ راین رو می بینیم


  

و میریم سمت رفسنجان شب تو مسجد کنار جاده ای میخوابیم  

یکشنبه 7/1

 صبح دوباره حرکت آغاز میکنیم سمت یزد.

بچه ها بد جوری هوس کله پاچه کردند. به یزد رسیدیم با پرس و جو کله پاچه پیدامی کنیم من دوست ندارم و از شانسمتو اون مغازه چیز دیگه ای برای خوردن نیست. به ضرب آبلیمو میخورم و بدتر از همه چشم خوردم که هنوز یادآوریش برای تلخه "من چشم خوردم."

بعد از حکایت جالب و تاریخی کله پاچه میریم حاج خلیفه و کمی سوغاتی یزدی میگیریم و یکسره میریم تا قم،

نزدیکای غروب هست رسیدیم قم پدرو مادرم،هم اومده بودند زیارت هم دنبال من. برای دیدنشون بیتاب بودم

هیچوقت 14 روز ازشون دور نبودم با بچه ها خداحافظی کردم به امید سفری دیگرو با کوله باری از خاطرات برگشتم تهران .

این سفر هم تموم شد . خیلی چیزها دیدم خیلی تجربیات داشتم که گفتنشون به اندازه یک پست فرصت میخواد.

همسفرانم رو از ته قلبم دوست دارم و از تمام مهربانیهاشون سپاسگزارم. امیدوارم من رو برای بدی هام ببخشند.

محمد عزیز سرپرست مهربان ممنون برای هماهنگی هات که مارو از آوارگی نجات داد

حمید مرسی که ماشینت رو برای این سفر گذاشتی و کلی از هزینه های ما کم شد

یاسر ممنون که پول مارو نگه داشتی و خیلی خوب خرج کردی   و اون چشمی که بهم دادی رو روزی جبران میکنم

صفورا جان ممنونم به خاطر غذاهای خوشمزه ات و مرسی که باعث رفتن ما به تمگران شدی.

الان دقیقا 2 ماه از این سفر میگذره اما هنوز از مرور خاطراتش خسته نشدم گاهی بودن در این مناطق برام مثل رویا میمونه. پروردگار رو سپاس میگم که بالاخره خواسته من رو اجابت کرد و دقیقه 90 همه چیز جور شد برای رفتن من.  

و ممنونم از مردمان پاک و بی ریای سیستان و بلوچستان که خیلی خوب مهمان نوازی کردند.